نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و سی و چهارم :
تلفن را که قطع کرد، چیزی به ظهر نمانده بود. تعدادی از مسافران بومگردی از اتاقهایشان بیرون آمده بودند تا سال را در کنار دیگران تحویل کنند. کمکم دور هفت سینی که بهار روی میز بزرگی کنار پنجره چیده بود، شلوغ میشد. مصطفی پشت پیشخوان نشسته و به قاب عکس مهری خیره مانده بود. هنوز هم با نگاه کردن به صورت مهربان او، بغض میکرد و اشک به چشمش زخم میزد. زیر لب زمزمه کرد:
_ دومین سال تنهاییم دا

لطفا صبر کنید...

شکوه
0قلب اکلیلی چشم گریان چه کردی نویسنده جاااان