پارت صد و سی و چهارم :

تلفن را که قطع کرد، چیزی به ظهر نمانده بود. تعدادی از مسافران بومگردی از اتاق‌هایشان بیرون آمده بودند تا سال را در کنار دیگران تحویل کنند. کم‌کم دور هفت سینی که بهار روی میز بزرگی کنار پنجره چیده بود، شلوغ می‌شد. مصطفی پشت پیشخوان نشسته و به قاب عکس مهری خیره مانده بود. هنوز هم با نگاه کردن به صورت مهربان او، بغض می‌کرد و اشک به چشمش زخم می‌زد. زیر لب زمزمه کرد:
_ دومین سال تنهاییم دا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شکوه

    0

    قلب اکلیلی چشم گریان چه کردی نویسنده جاااان

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیزی شما🥰🥰

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️