پارت صد و سی :

فصل سی و سه

با همان لباس‌های بیرون خودش را روی تخت انداخت و موبایلش را در دست گرفت. خیره شد به عکسی که بی‌هوا از بهار گرفته بود. داخل حیاط امام‌زاده صالح روی سکویی کنار هم نشسته بودند و بهار با آن چادر گلدار سفید، در حالی که موهایش از گوشه و کنار آن بیرون زده و ناشیانه سعی داشت آن را روی سرش مرتب نگه دارد، به گنبد خیره بود.
دلش می‌خواست آن روز خاطره انگیز را ثبت کند و چه تصویر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شکوه

    0

    بچه ام سهیل. دورت بگردم چه پارت اکلیلی بود بانو جااان

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خودمم اکلیلی شدم حقیقتا😁🥰

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!