نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و سی :
فصل سی و سه
با همان لباسهای بیرون خودش را روی تخت انداخت و موبایلش را در دست گرفت. خیره شد به عکسی که بیهوا از بهار گرفته بود. داخل حیاط امامزاده صالح روی سکویی کنار هم نشسته بودند و بهار با آن چادر گلدار سفید، در حالی که موهایش از گوشه و کنار آن بیرون زده و ناشیانه سعی داشت آن را روی سرش مرتب نگه دارد، به گنبد خیره بود.
دلش میخواست آن روز خاطره انگیز را ثبت کند و چه تصویر

لطفا صبر کنید...

شکوه
0بچه ام سهیل. دورت بگردم چه پارت اکلیلی بود بانو جااان