پارت صد و سی و پنجم :

سر و صدا بلند شده و همه مشغول تبریک سال نو بودند. سهیل قدم دیگری از بهار فاصله گرفت اما نگاهش دلِ دل کندن از چهره‌ی متفاوت او را نداشت. اولین بار بود که او را با موهای بالا زده می‌دید. صورتش بازتر شده و سنش کمتر به نظر می‌رسید.
مسافرهایی که برای تحویل سال به جمع آن‌ها پیوسته بودند، حالا پراکنده شده و عده‌ای برای گردش به بیرون رفته و تعدادی هم به اتاق‌هایشان برگشته بودند. ناصر و مصطف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شکوه

    0

    دورت بگردم بچه ام سهیل دق کرد فکرکنم بهار هم تیر غیب لازم شده بانو جان

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    فقط یه پارت دیگه مونده، طاقت بیار سهیل 😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️