نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و سی و پنجم :
سر و صدا بلند شده و همه مشغول تبریک سال نو بودند. سهیل قدم دیگری از بهار فاصله گرفت اما نگاهش دلِ دل کندن از چهرهی متفاوت او را نداشت. اولین بار بود که او را با موهای بالا زده میدید. صورتش بازتر شده و سنش کمتر به نظر میرسید.
مسافرهایی که برای تحویل سال به جمع آنها پیوسته بودند، حالا پراکنده شده و عدهای برای گردش به بیرون رفته و تعدادی هم به اتاقهایشان برگشته بودند. ناصر و مصطف

لطفا صبر کنید...

شکوه
0دورت بگردم بچه ام سهیل دق کرد فکرکنم بهار هم تیر غیب لازم شده بانو جان