نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و سی و دوم :
ساعتی از نیمه شب گذشته بود. همه داخل اتاقهایشان مشغول استراحت بودند اما سهیل زیر آسمان شب نشسته و به ستارهها نگاه میکرد. حضور گلرخ را به وضوح کنار خودش احساس میکرد. مثل نسیم خنکی که پوست صورتش را نوازش میکرد. نگاهش سمت پنجرهی اتاقی کشیده شد که بهار داوطلبانه کنار کتایون و تابان در اتاق خوابیده بود. سوئیت اصلی دو اتاق بیشتر نداشت. حالا با حضور همزمان آنها و به پیشنهاد بهار که خÙ

لطفا صبر کنید...

شکوه
0❤️💜💙💚💛🧡😘😘😘😘😘😘😘 بهار کوتاه بیاااااا دیگه .فکرکنم پارتهای آخر همش اکلیلی باشه مهتاب جووووووون