پارت صد و سی و دوم :

ساعتی از نیمه شب گذشته بود. همه داخل اتاق‌هایشان مشغول استراحت بودند اما سهیل زیر آسمان شب نشسته و به ستاره‌ها نگاه می‌کرد. حضور گلرخ را به وضوح کنار خودش احساس می‌کرد. مثل نسیم خنکی که پوست صورتش را نوازش می‌کرد. نگاهش سمت پنجره‌ی اتاقی کشیده شد که بهار داوطلبانه کنار کتایون و تابان در اتاق خوابیده بود. سوئیت اصلی دو اتاق بیشتر نداشت. حالا با حضور همزمان آن‌ها و به پیشنهاد بهار که خÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شکوه

    0

    ❤️💜💙💚💛🧡😘😘😘😘😘😘😘 بهار کوتاه بیاااااا دیگه .فکرکنم پارتهای آخر همش اکلیلی باشه مهتاب جووووووون

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    بلهههههههه🥰🥰🥰

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️