دوست داشتی؟
رمان اگر چه اجبار بود اثر nazi nazi

رمان اگر چه اجبار بود

  • به قلم nazi nazi
  • ⏱️۱۱ ساعت و ۴۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 173.3K 👁
  • 1.1K ❤️
  • 874 💬

خلاصه رمان اگر چه اجبار بود

همه چیز برای من یک بازی بود.. یک بازی تلخ و اجباری..اصلاً نمیدونستم با این بازی چی به سر خودم و اون بیچاره میاد..فقط برام آبروی بابام مهم بود..اما اون بیچاره..!! تقصیری نداشت.. مجبور بودم در برابر نگاه های سرد و پرسشگرانش فقط سرمو بندازم پایین و سهم اون فقط سکوت بود..سکوت…!!صدای خرد شدن غرور و احساس و شخصیتشو میشنیدم..اما..کاری از دستم برنمیومد..خودمم بازیچه بودم! این لکه ی ننگی بود که داشت آبروی چندین ساله ی بابامو میبرد..چاره ای نبود..! نمیدونستم تا کی باید همدیگر رو تحمل کنیم..اما بد کردم باهاش! خیلی بد! اما هر چی بود..باید خودمو آماده ی یه زندگیه جهنمی و شوم که در انتظارم بود میکردم.. خودمو به تقدیر سپردم..هر چه بادا، باد….!!….دختری زجر کشیده…بی گناه مجازات میشود و در این مجازات پسری را هم با خود شریک میکند…نمیخواهد..اما برای حفظ آبروی پدرش مجبور میشود..همه چیز اجبار است… پایان خوش

قسمتی از متن رمان اگر چه اجبار بود

آروین با ریموت، در پارکینگ و باز کرد و ماشین و پارک کرد..بدون اینکه محلم بزاره راه افتاد..خیلی لجم گرفت..
با وجود لباس سنگین و مزخرفی که تنم بود اما بخاطر تاریکی ،حیاط بزرگی که خونه داشت و ترسی که من از تنهایی و تاریکی داشتم، مجبور شدم عین بچه اردکایی که پشت سر مامانشون راه میرن دنبال آروین راه برم..
انگار گذاشته بودن دنبالش، چنان با عجله راه میرفت که به ترسناک بودن خودم شک کردم! والا! روح که دنبالش نمیومد..
بالاخره رسیدیم به در اصلی! چقدر راه بود..اوووف...از بس راه رفته بودم اونم با چنین لباس بزرگ و سنگینی، نفس نفس میزدم..
آروین بی توجه به صدای نفسای تندم، کلیدشو در آورد و در رو باز کرد بدون اینکه تعارفی بکنه، زودتر داخل شد و لامپای خونه رو روشن کرد معلوم نیس انیس جون اینو چطوری تربیت کرده!
صندلای سفید و پاشنه 10 سانتیمو با اعصابی خراب، پرت کردم گوشه ی جا کفشی..ایشش کلافم کرده بود..پاهام خیلی درد میکرد..
زیادی باهاشون راه رفته بودم..داشتم از درد پام ناله میکردم که سرمو بلند کردم و چشمم به خونه افتاد..
کفم برید...اوووووووه...چی بود!!! درد پاهام یادم رفت..غرق خونه بودم..
آروین تا حالا نذاشته بود من پامو بزارم اینجا، البته خودمم هیچ ذوقی نشون نداده بودم..
جهیزیمو شیرین و گیسو چیده بودن! با هیجان و ذوقی کودکانه، تک تک اتاقا و آشپزخونه و هال و سرویس بهداشتی و دید زدم..
خیلی خوشم اومده بود..رنگ دیوارای پذیرایی، کرم قهوه ای بود .دوتا اتاق خواب ، روبروی هم داشت..یکی از اتاق خوابا که یه تختخواب دونفره توش بود، رنگ کاغذ دیواریش صورتی بود و کل وسایلش به رنگ، بنفش و سفید بود.
.رنگش خیلی آرامش بخش بود..
اتاق خواب بعدی هم ، تختخوابی یه نفره توش بود..کل وسایل داخل اتاق و رنگ کاغذ دیواریاش سبز کمرنگ بود..
پذیراییش که محشر بود..مبلای خوشگل کرم رنگی که به سلیقه ی شیرین خریده شده بود به صورت ال چیده شده بود..
گلدون بزرگ و خوشگلی پر از گلای مصنوعی رز قرمز، کنار ال ای دی مشکی رنگ خودنمایی میکرد..
حسابی همه جا رو دید زده بودم..رو دیوار هال، تابلو فرشی بزرگ از یه طبیعت زیبا، به چشم میخورد..
چند تا مجسمه هم گوشه ی هال گذاشته شده بود..البته مجسمه ها یه کم مشکل منکراتی داشتن! لبخندی زدم..
آروین بی توجه به چشمای پر ذوق و خوشحال من، روی مبل لم داد و گره ی کراواتشو شل کرد..خسته و کلافه بود..
کتشو درآورد و روی دسته ی مبل کناریش پرت کرد...
چه عروس بی ذوقی بودم من! درست شب عروسیم باید خونمومیدیدم؟!! نمیدونستم باید چیکار کنم..روبروی آروین رو مبل نشستم..
آروین گوشه ی چشاشو محکم با دستاش فشار داد..بعد به من خیره شد پوزخندی زد و گفت:
قصد ندارین لباس سپید عروسیتونو در بیارین؟!
آخ که اگه جرئتشو داشتم گردنشو میشکوندم! تا کِی میخواست کنایه بارم کنه؟
با لج گفتم: نــــــــــه!
اخماش رفت تو هم! خوب میدونستم که از حاضر جوابی متنفره! هر چی بود، ته تغاری و عزیز کرده ی خونوادشون بود و طاقت گستاخی و نداشت..
با خشم گفت: برو تو اتاق و این لباس مسخره رو از تنت در بیار! اصلاً خوشم نمیاد از این مراسم مسخره چیزی باقی بمونه!
با حرصی که تو صدامم آشکار بود گفتم: مراسم مسخره؟!! برات متأسفم!
خواستم بلند شم که با لحن جدی و عصبیش گفت: پس چی خیال کردی؟ هان؟ فکر کردی عاشق و سینه چاکت بودم که حاضر شدم باهات ازدواج کنم؟ تو با من بازی کردی راویس! هم با من هم با خونوادم..تو غرور خونوادمم خورد کردی.
.یه جوری ازت انتقام میگیرم که نابود شی..لیاقتت همینه! فکر کردی یام میره چی به سرم آوردی؟ فکر کردی اشکای مامانم یادم میره؟
با بغض گفتم: چی میخوای از جونم؟ چرا دست از سرم برنمیداری؟
آروین خنده ی بلندی از رو عصبانیت کرد..واقعاً ترسیدم ..وقتی خندش تموم شد گفت: حالا حالاها من و تو با هم کار داریم خانوم زرنگ! بهت نشون میدم که من کیَم و چه شوخی و بازیه مسخره ای با من شروع کردی..زندگیو برات جهنم میکنم! . یه جهنم واقعی!
دیگه طاقت نیاوردم..نمیخواستم جلوی آروین گریه کنم..اون همینجوریشم نزده میرقصید!
با سرعت به اتاق خوابی که تختخواب دو نفره توش بود رفتم و در رو قفل کردم..
رو تخت دراز کشیدم و زار زدم..این حق من نبود!! منم بازیچه بودم...من بی تقصیر بودم..!!
فصل دوم***
کش و قوسی یه بدنم دادم..چشمامو مالیدم..نگام رو لباس عروسم که دیشب درِش آورده بودم و لبه ی تخت انداخته بودم، ثابت موند..
پوزخندی زدم..چه شب عروسی باشکوهی! خدا امروز و به خیر کنه..چشمام هنوزم از گریه ی دیشب میسوخت..
خودمو تو آینه نگاه کردم..صد رحمت به روح! رنگم حسابی پریده بود..حالا هر کی ندونه فکر میکنه از درد زیاد بوده!! نیشخندی زدم..
موهام ژولیده و به هم چسبیده بود..دیشب وقت نکردم برم حموم..انواع و اقسام ژل مو و واکس مو و هزار کوفت و زهرمار دیگم به موهای نازنین و عسلی رنگم زده بودن..
با چه بدبختی ای دیشب اون گیرا و تاج و از رو موهام کندم..اوووف!
موهامو شونه زدم..رنگشو خیلی دوس داشتم..تونسته بودم از رو ژورنالی که زن آرایشگر بهم داده بود رنگ عسلی و انتخاب کنم..
عاشق این رنگ بودم..رنگ چشای آروین! با آوردن اسمشم تنم لرزید..
از اتاق اومدم بیرون..وارد هال شدم..آروین بیدار شده بود تی شرت سبز کاهویی تنگی تنش بود..کت و شلوار خوش دوخت دیشبش رو مبل افتاده بود..میخواست نشون بده که تا چقدر از دیشب بیزار بوده..
چشماش از بیخوابی سرخ شده بود..اون چرا نخوابیده بود؟ اون که با شکستن دل من باید عشق دنیا رو میکرد؟
برای خودش قهوه ریخته بود و داشت با کیک میخورد..انگار نه انگار منم تو این خونه آدمم!!
خواستم حرفی بزنم..که متوجه نگاه های غضبناکش شدم..
_ چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
فنجان قهوشو طوری پرت کرد کف آشپزخونه که هزار و یه تیکه شد..اینم کنترل اعصابشو نداره ها!
داد زد: برو لباستو عوض کن..نکنه فکر کردی اومدی خونه ی خالت؟!
به لباسم نگاه کردم..یه تاپ مشکی و تنگ پوشیده بودم با یه شلوارک سفید..از تعجب کم مونده بود شاخ دربیارم..وا..این کجاش دعوا داشت؟
حالا هر کی نمیدونست فکر میکرد من چی پوشیدم که این قاطی کرده!!
وقتی دید زل زدم بهش ..عصبی تر شد و داد زد: نمیشنوی چی میگم؟ برو لباستو عوض کن..
با بی خیالی داخل آشپزخونه شدم و مشغول ریختن قهوه برای خودم شدم و گفتم: من که از حرفات سردرنمیارم..
داشتم قهوه جوش و میذاشتم رو گاز، که از پشت بازوم به شدت کشیده شد..خل شده بود..قهوه جوش از دستم افتاد و پخش زمین شد..
از عصبانیت داشت نفس نفس میزد..واقعاً روانی شده بود..خشم از چشاش میبارید.به سختی از لابلای دندونای به هم قفل شدش گفت:
فکر کردی میتونی با پوشیدن چنین لباسایی منو خام کنی و کاری کنی که بهت دست بزنم؟ نه خانوم! من عقده ی این چیزا رو ندارم..ازتوام تا حد مرگ متنفرم و مطمئن باش نمیرسه روزی که بهت دست بزنم..لیاقتشم نداری...
.پس برو لباستو عوض کن تا قاطی نکردم..
واقعاً درموردم اینطوری فکر میکرد؟ که من میخوام تحریکش کنم تا باهام...اوووف..خودشیفته! از ترس زبونم بند اومده بود..
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: مگه..مگه لباسم چشه؟..من همیشه همین مدلی لباس میپوشم..


بیشتر بخوانید

نظرات رمان اگر چه اجبار بود

  • 0000

    1

    رمان خوبیه اما زیاد توی عمق ماجرا نمیری مثلا میتونستی توی هر سکانس بیشتر پروبال بدی خیلی زود میگذری ازشون

    ۱ هفته پیش
  • حسنا

    0

    حدود۴۰ دیقس دارم میخونم هنوز معلوم نیس چیشده و چرا میونه این دوتا باهم بده.. خیلی مسخره و غیر واقعی و هر دم شخصیتا تغییر میکنه..

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی عالی بود ولی نباید اینجوری تموم میشد باید ب دنیا میوندن بچه هم بود

    ۲ هفته پیش
  • نفس

    0

    تنها رمانی باهاش گریه کردم واقعا عالی بود 🥹✨

    ۳ هفته پیش
  • ........

    0

    خیلی خوب بود

    ۱ ماه پیش
  • پناه

    0

    خیلی رمان جذابی بود مرسی بابت این رمان کیف کردم 🥹🩷🩷

    ۱ ماه پیش
  • مانیا

    2

    وایی عالی بود خیلی عالی دمتون گرم عالیی فقط کاشکی از بچه هاشونم بود

    ۲ ماه پیش
  • دلوین

    2

    راویس جانم رمانت خیلی خیلی خوب بود خیلی رمانت دوس داشتم بازم رمان بنویس

    ۲ ماه پیش
  • دلوین هستم از زاهدان

    0

    راویس جانم رمانت خیلی خیلی خوب بود خیلی دوسش داشتم بازم شد رمان بنویس تابخونم واقعا عاشق رمانت شدم

    ۲ ماه پیش
  • راحیل

    0

    داستان سر ریشه های مرد ستیزی داشت دختره برداشته پسره رو فریب داده با آبرو کلی آدم بازی کرده بعد همه گفتن حق داشته و .😑یا مثلا اونا که با رامین دوست شده بودن و بعد بهشون *** شده بود فاز قربانی برداشته بودن و اینکه چرا از خانواده طرد شدن؟ سناریو تصادف و.تکراری بود به نظرم خیلی میتونست بهتر باشه

    ۲ ماه پیش
  • الی خانوم

    0

    مزخرف ترین رمانی ک خوندم انگار بچه رمانو نوشته بود

    ۲ ماه پیش
  • مرجان

    1

    نمیگم قشنگ نبودبودولی خیلی دورازواقعیت بود.بعضی جاهاش که راویس فقرمیفروخت بدم میومد.بعضی جاهاش خیلی بچگانه بودرفتاراش.

    ۲ ماه پیش
  • میگ میگ

    0

    من برای بار دوم این رمان رو خوندم عالی عالی بود خیلی رمان قوی و خوبی بود

    ۳ ماه پیش
  • نازی مریدتیا

    2

    خیلی عالی واقعا خیلی قشنگ نوشته بود خیلی غم انگیز بودمحشر بود حال کردم

    ۳ ماه پیش
  • MAHAN

    1

    "♡...من واقعاازاین رمان راضی بودم عالی بودولی دوس داشتم راویس وقتی بچه دارشه که اروین توبیمارستانه وگرنه همهجای رمان مخصوصاقلم عالیی که داشت خیلی خوب بودن...♡"

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!