دوست داشتی؟
رمان پاییز بلند اثر ILoveTaylor

رمان پاییز بلند

  • به قلم ILoveTaylor
  • ⏱️۲۱ ساعت و ۲۱ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 64.1K 👁
  • 23 ❤️
  • 71 💬

خلاصه رمان :

رمان در مورد دو خان است که دو ده رو جداگانه اداره میکنند ، و داستان بیشتر دور محور برادر زن یکی از خان ها رقم میخوره که عاشق برترین و زیباترین دختر ده ( ستاره ) میشه ، همه ی پسر های ده برای بدست آوردن ستاره به رقابت می پردازند ، اما از وقتی که برادر زن خان ( فرخ ) پا پیش میزاره بخاطر ارباب بودنش تمام پسرها عقب میکشند و آه حسرت رو بر دل آنها جا میگذاره… ولی همیشه میگویند دست بالا دست بسیار است… آمدن پسر جوان و جذاب به عنوان معلم ده که در اصل تک پسر دکتر ده بود ، تهدیدی میشه برای فرخ که خود رو صاحب اختیار ستاره می دونست این عشق آتشین با چاشنی زور و خودخواهی ، اتفاقات زیادی رو تو این ده رقم میزنه که خواندن اون خالی از لطف نیست… پایان خوش

قسمتی از متن رمان پاییز بلند

ستاره گفت : از جون خودت مايه بزار ، در ضمن من کار دارم بايد اين شيريني ها رو تحويل بدم...
گلناز با ناراحتي گفت : ضد حال نزن ستاره ، منم کمکت ميکنم تا زودتر کارات تموم بشه...
ستاره با کمک گلناز تا چند ساعتي شيريني ها رو تو جعبه هاش چيد و آنها رو آماده گذاشت که بي بي به مغازه دارا که مي آيند دنبالش تحويل بده ، و به همراه گلناز راهي جنگل شدند...
مغازه داران از موقعي که ستاره براشون شيريني وکيک مي پخت کسب و کارشون سکه شده بود و مردم مخصوصا بچه ها با هجوم آوردن به مغازه از هم پيشي ميگرفتند تا زودتر از اين کيک و شيريني ها بخرند... همه ي مردم ده معتقد بودند که وجود اين دختر مايه ي برکت و خيره ، و از خدا خواستار سلامتي و خوشبختيش بودند...
تو راه جنگل يهو ستاره ايستاد و به فکر فرو رفت... گلناز که ديد ستاره ايستاده بهش گفت :
چرا ايستادي چيزي فراموش کردي ؟ ستاره آشفته رو به گلناز گفت :
اگه فرخ بياد جنگل چيکار کنيم بهتر نيست برگرديم ؟
گلناز با تعجب گفت :
عجب فکري کردي... فرخ تو جنگل چيکار داره ، بيا بريم و بي خودي بهونه نگير...
ستاره با نگراني به دنبال گلناز راه افتاد اما دلشوره ي عجيبي گرفته بود... وقتي جاي مناسبي رو پيدا کردند با همديگه طناب رو محکم به درخت بستند... گلناز براي اينکه تاب رو امتحان کنه روي اون نشست و به ستاره مبگفت :
ستاره تندتر هل بده نميدوني چه کيفي داره...!
در اين حين چشمش به ماه رخ و مريم افتاد ورو به ستاره گفت : ستاره ببين کي داره مياد...
ستاره با ترس نگاه به روبرو کرد و با خشم گفت :
بر خرمگس معرکه لعنت... اين دو تا فضول اينجا چيکار ميکنند ؟
ماه رخ و مريم ديگه نزديک شده بودند که ماه رخ با صداي بلندي گفت :
سلام به دوستان بي وفا...بميرم براتون ياد بچگي تون رو کرديد..؟؟
ستاره که باز ديد ماه رخ ميخواد با متلکاش روزشون رو خراب کنه با عصبانيت گفت :
هر جا ميريم سر و کله ي شما دو نفر پيدا ميشه نکنه رد ما رو بو ميکشيد ؟
ماه رخ گفت :
دست شما درد نکنه ستاره خانوم مگه ما حيوونيم که رد شما رو بو بکشيم...؟
دراين وقت مريم گفت :
نخير ستاره خانوم ما اومديم اينجا که تمشک بچينيم که شما رو ديدم گفتيم يه سلامي عرض کنيم...
گلناز گفت :
امروز من هوس تاب بازي زد به سرم و از ستاره خواستم بيايم جنگل.. هم يه تابي بخوريم و هم يه هوايي تازه کنيم...
ماه رخ با حسادت گفت :
ستاره حق داره بياد جنگل تا يه هواي تازه به سرش بخوره ، شايد فکرش باز بشه براي آيندهاش با فکري باز تصميم بگيره...
ستاره که به خوبي به حرف هاي نيش دار ماه رخ آشنا بود عصبي گفت :
ماه رخ دوباره متلک گفتن رو شروع نکن وگرنه کلاهمون ميره تو هم...براي چي وقتي منو ميبيني اينقدر نيش ميزني ؟ نکنه سقت رو با نيش عقرب بالا بردن ؟
ماه رخ خنديد و گفت :
منظوري نداشتم... حالا بزار يکمي تاب بازي کنيم تا زودتر از پيش شما بريم...
ستاره رو به گلناز کرد و گفت :
گلناز بزار بازي کنند تا زودتر شرشون کنده بشه...
ستاره و گلناز کنار درخت نشستند و آنها نيم ساعتي بازي کردند...
يهو ستاره بلند شد و داد زد :
بس ديگه... اگه هيچي نگيم تا شب دست از اين تاب برنمي دارند...
ماه رخ و مريم بعد از پايين آمدن از تاب خيال رفتن نداشتند و همون جا کنار درخت نشستند ، ستاره بدون توجه به آنها روي تاب نشست و گلناز شروع به تاب دادن آن کرد... ستاره هميشه دوست داشت وقتي سوار تاب ميشود چشمهايش را ببندد و در روياهاي خود فرو برود ، او اينطور تاب خوردن را در کنار پدرش به ياد داشت ، و گلناز با پيشنهاد خوبش تو آن روز او را به ياد بچگيهاش انداخت... ياد پدر و چهره ي خندان او ستاره را به روياهايش برده بود و کامل از اطرافش غافل بود...
ناگهان ماه رخ ، فرخ رو کنارش ديد و رفت جيغ بزنه که فرخ با خشم با انگشت اشاره به او فهماند که فقط سکوت کنه ، ماه رخ و مريم بدون سر و صدا کنار ايستادند و با دلهره به فرخ چشم دوختند که به طرف گلناز ميرفت ، فرخ دستش را روي شونه ي گلناز زد و وقتي گلناز با برخورد دستي برگشت در بهت و حيرت فرخ را ديد که کم مونده بود از حال برود... رفت حرفي بزنه که فرخ آن را هم به روش خودش خفه کرد و گلناز را کناري زد و شروع کرد تاب را با شتاب بيشتري تکان بدهد ، همگي از اين صحنه خيلي ترسيده بودند و گلتاز همين جور که اشک به چشم داشت با خودش گفت :
ستاره طناب رو محکم بگير که با سر نخوري زمين...
ستاره وقتي ديد حرکت تاب زياد شده چشماشو باز کرد و طناب رو محکمتر گرفت و تقريبا داد زد :
گلناز چيکار ميکني سرم گيج رفت ، تاب رو نگه دار...
اونقدر شتاب تاب زياد بود که ستاره ميترسيد لحظه اي به عقب برگرده و کنترلش را از دست بده ، براي همين بيشتر داد زد :
گلناز الان وقت شوخي نيست تاب رو نگه دار لعنتي...
ولي جوابي نيومد... گلناز هر چي ميخواست داد بزنه فرخ با غضب ساکتش ميکرد...
باز ستاره فرياد زد :
حالا چرا لال شدي و جواب منو نميدي ، بخدا اگه اومدم پايين ديگه يه لحظه هم باهات حرف نميزنم ،
گلناز که خيلي ترسيده بود آرام آرام اشک ميريخت، جرات حرف زدن نداشت ، ماه رخ و مريم هم ديگه داشتند نگران ميشدند... همون طور که تاب داشت تکون ميخورد يهو فرخ پريد جلوي تاب و با دستاي نيرومندش تاب را جلوي پاش نگه داشت... ستاره با ديدن فرخ خيلي جا خورد و وقتي ديد که با لبخند موذي و با اون چشماي گستاخش داره تا عمق چشماي اون رو ميکاود ، خشم تو وجودش نشست و ميخواست از تاب بياد پايين که دستهاي فرخ دو طرف طناب رو گرفت و مانع پايين اومدن آن شد...
ستاره با عصبانيت تمام داد زد :
برو کنار لعنتي هرکجا ميرم از شر تو راحت نيستم...
فرخ قهقه اي زد و گفت :
من مثل سايه هميشه دنبالتم ، چيه خانوم شجاع نکنه ترسيدي ؟ صداي تاپ تاپ قلب کوچيکت رو ميشنوم ، قلبي که به من تعلق داره پس مواظبش باش...
ستاره با خشم و نفرت گفت :
به تو هم ميشه گفت مرد که اينطور دخترا رو به دام مي اندازي ؟ مگه من شکار تو هستم که همه جا در کمين من نشستي ؟
فرخ خنديد و براي يه لحظه به لب هاي ستاره خيره شد و گفت :
درست حدس زدي عزيزم... تو شکار امروز و فرداي مني ، ديدي چطوري غافلگيرت کردم که هيچ کدام از دوستات نتونستند نجاتت بدند...
ستاره گفت :
از اين به به بعد اونا ديگه دوستاي من نيستند ، من با يه مشت آدم ترسو کاري ندارم...
ستاره هرچي تلاش کرد که از دست فرخ رها بشه نشد... تلاش بيشترش فقط اون را به فرخ نزديک تر ميکرد به طوري که نفساي گرم فرخ روي پوست صورتش حس ميکرد و اين وضعيت داشت حالش رو به هم ميزد...
فرخ گفت :
تلاش تو فايده اي نداره تو امروز تو دستاي من اسيري ، تا تکليفم رو معلوم نکني نمي زارم بري ، پس جواب منو همين الان بده...


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
بر اساس 23 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان پاییز بلند

  • صحرا

    0

    چطور؟؟

    ۶ سال پیش
  • فاطمه

    0

    هم باهاش گریه کردم هم خندیدم عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خلیلی

    0

    سلام. خدا قوت میگم خدمت نویسنده عزیز. به عنوان یکی از خوانندگان این رمان، عرض میکنم که قلم خوبی داری. اما این قلم خوب، این نوشته ی پر از آرایه ادبی، قدرت اثرگذاری خوبی نداشت. به نظرم اگر زبان نوشتاری رو برای مکتوب کردن این داستان به کار میگرفتی، )البته به جز قسمت های نقل قول(، نوشته زیباتر میشد.

    ۷ ماه پیش
  • درین

    4

    نویسنده های عزیز رمان های اربابی بخدا ارباب ها میتونن اسمی بجز سالار داشته باشن بابا هر رمان ارابابی میخونم اسم اربابه سالاره البته اکثر شونم از خارج برگشتن😐و همشونم مغرور و عصبی و برج مارن

    ۱۱ ماه پیش
  • دریا

    0

    رمان قشنگی بود ولی صحنه مرگ خان و فرخ خیلی غمگین بود و واقعا گریه آور بود

    ۱۱ ماه پیش
  • ...

    1

    زیادی کتابی بود ، آدم معذب میشد😐

    ۱ سال پیش
  • اتش بهار

    0

    یک کپی تقریبی از سریال پس از باران

    ۱ سال پیش
  • ژاله

    0

    داستان خیلی طولانی بود میتونست خیلی زودتر تموم بشه و حوصله خواننده رو سر نبره

    ۲ سال پیش
  • مرسده

    0

    قشنگ بود .فقط از قسمت ۱۷ تا ۲۱ تکرار قسمتای قبل بود.و دوباره چاپ شده بود.

    ۳ سال پیش
  • Hana

    2

    من اکثریت رمان اربابی می خوانم اسم پسر رمان سالار هست چرا نویسندها یه اسم دیگه پیدا نمیکنن

    ۴ سال پیش
  • ِِِافرا

    1

    ارامش جان التهاب یک دوران ن ابتهال بعدشم این رمانایی که میگی زیبا هستن ولی ن خیلی این رمانم خوب بود ولی ن به اندازه رمان ابی به رنگ احساس من

    ۵ سال پیش
  • فاطمه

    2

    خیلی دلم برای فرخ سوخت.آخر رمان خیلی غمگین بود.درکل رمان زیبایی بود.

    ۵ سال پیش
  • یوکابد باستیان

    3

    دوستان اول اینکه رمان انقدر طولانی نیست از یه جایی به بعد دوباره اشتباها تکرار شده.دوم اینکه خوب بود ولی یه مقدار بعضی از گفت و گوهاشون کلیشه ای و ادبی میشد.بعدم من منتظر بچه بودم کو پس😕😂

    ۵ سال پیش
  • آنا

    1

    داستانش قشنگ بود خوشم اومد

    ۶ سال پیش
  • دلارام

    0

    قشنگه،دوسش داشتم

    ۶ سال پیش
  • aramesh

    1

    من بین رمان های اربابی : ابتهال یک دوران و ارباب سالار رو خیلی دوس داشتم . رمان های دیگه ای هم هس مثل : شوکا عروس جنگل ، بازگشت ارباب جوان ، خانزاده هوس باز . بعضی از رمان های اربابی هستند که واقعا خی

    ۶ سال پیش
  • aramesh

    1

    رمان اربابی : کانی ، آوینا ، عمارت ارباب

    ۶ سال پیش
  • فاگل

    4

    هیچ کدوم از این رمانا جالب نیست همشونو خوندم

    ۶ سال پیش
  • aramesh

    3

    منم خودم اینا رو فقط برای معرفی زدم کسایی که رمان اربابی دوس دارن وگرنه ارباب سالار و ابتهال یک دوران رو خیلی دوس داشتم . موضوع ابتهال یک دوران برای من خیلی خوب بود و هم اینکه رمان طنز جالبی بود

    ۶ سال پیش
  • فاگل

    3

    ابتهال یک دوران رو نخوندم و اصلا تا حالا اسمشو هم نشینیدم ولی ارباب سالار خوندم اونقدرم جالب نبود که بخوایم‌ بگیم خیلی خیلی مرگیه .. اینم بگما تا آخرش خوندم خط به خط و با دقت کسی نیاد بگه شاید خوب نخو

    ۶ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️