دوست داشتی؟
رمان تاوان گناه خواهرم اثر pani

رمان تاوان گناه خواهرم

  • به قلم pani
  • ⏱️۹ ساعت و ۲۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 80.5K 👁
  • 122 ❤️
  • 94 💬

خلاصه رمان عاشقانه تاوان گناه خواهرم

ویدا فرخ دانشجوی 25 ساله ی پرستاریه و زندگی آرومی داره …. داره برای مرحله ی مهم زندگیش یعنی ازدواج آماده میشه که ناگهان با گناهی که خواهر دوقلوش دیبا مرتکب میشه زندگی آرومش به هم میریزه و ویدا مجبور میشه همه ی زندگیشو کنار بگذاره و تاوان گناه خواهرشو بده … پایان خوش

قسمتی از متن رمان تاوان گناه خواهرم

بالاخره بیخیال تماس شدم و با دل نگران به خواب رفتم .
صبح ساعت هفت از خواب پریدم . دوباره به گوشی دیبا زنگ زدم ولی جواب نداد . دیبا همیشه ساعت هشت درسا رو میاورد که تا 9 برسه به کارخانه . سریع از جام پاشدم و رفتم دست و صورتم رو شستم و لباس پوشیدم . رفتم پایین یک کیک کوچیک با یه لیوان آب پرتقال خوردم و از خونه خارج شدم . سوار ماشین شدم و به سمت خونه دیبا رفتم .
مامان امروز خونه نبود و میخواستم با بهانه ی اینکه باید جایی برم و درسا رو با خودم میخوام ببرم برم خونه دیبا و ببینمش .
خونه ی دیبا و سیاوش تو طبقه ی هجدهم یک برج خیلی شیکه . وقتی رسیدم دم در نگهبان که منو میشناخت خواست در پارکینگ رو باز کنه که گفتم :
- ممنون نیاز نیست ، زود باید برم .
ماشین رو نزدیکی در ورودی پارک کردم و رفتم داخل و با آسانسور خودمو به طبقه ی هجدهم رسوندم . تو هر طبقه فقط یک واحد بود . وقتی از آسانسور خارج شدم متوجه شدم در خونه بازه . به طرف در رفتم و زدم به در ولی جوابی نیامد . درسا حتما خواب بود و نمیشد زنگ بزنم . دو بار دیگه در زدم که در با شدت باز شد و سیاوش با قیافه ی عصبانی جلوی در ظاهر شد . یه لحظه از خشم صورتش ترسیدم و یک قدم عقب رفتم .
با دیدن من نفس عمیقی کشید و عصبانیتشو از صورتش دور کرد و با لحن احترام گونه همیشگیش گفت :
- سلام ویدا ، اینجا چکار میکنی ؟
به خودم اومدم و سعی کردم صدام نلرزه . گفتم :
- ببخشید این ساعت اومدم اینجا ، مامان امروز خونه نیست منم یه کار کوچیک جایی دارم گفتم بیام درسا رو بردارم و برم .
- خواهش میکنم ، این چه حرفیه ؟ بیا تو .
از جلوی در کنار رفت و منم وارد خونه شدم . سیاوش پشت سرم اومد و کیف و کتش رو برداشت و گفت :
- من دارم میرم خداحافظ .
- خدانگهدارت .
سیاوش که رفت خواستم به سمت اتاق دیبا و سیاوش برم که دیبا با چشمای به خون نشسته از اتاق خارج شد . سریع رفتم طرفش . دیبا با دیدنم خودشو انداخت تو ب*غ*لم .
- وای ویدا چه خوب که اینجایی .
- سلام ، دیبا چی شده ؟ از دیشب نگرانت بودم ، هر چی به گوشیت زنــ ...
همین موقع دیبا خودشو ازم جدا کرد و سرشو گرفت بالا . حرفم با دیدن صورتش نصفه موند . وحشت زده دستی به گونه ی چپ دیبا کشیدم که آخش در اومد . سمت چپ صورتش جای پنج تا انگشت شدید قرمز و متورم شده بود و مطمئنن تا یک ساعت دیگه کبود میشد .
- دیبا ! چی شده ؟ کار سیاوشه ؟
اشکهای دیبا ریخت رو صورتش و گفت :
- آره کار خود نامردشه ، زورش به من رسیده .
دست دیبا رو گرفتم و به سمت کاناپه بردم و نشستیم .
- چی شده ؟ چرا اینکارو کرده ؟ به چه حقی دست روت بلند کرده ؟
دیبا سرشو گذاشت رو شونه ام و منم دستامو دورش حلقه کردم و ب*غ*لش کردم و دیبا با گریه شروع کرد .
- دیروز برای یکی از دوستام مشکلی پیش اومده بود ، هیچ کسی رو نداره ، با هم از دانشگاه دوستیم و فقط به من اعتماد داره . تو رامسر زندگی میکنه . دیروز زنگ زد که مشکلی داره منم چون سیاوش تو جلسه بود به منشیش گفتم بهش بگه میرم شمال و شب نمیام خونه و راه افتادم . نزدیکهای رامسر بودم که سیاوش زنگ زد و گفت که برگرد منم گفتم دیگه شبه و منم رسیدم فردا میام ولی هی اصرار داشت منم تلفنو قطع کردم چون خواسته اش غیر منطقی بود و نمیشد شبونه برگردم . تو بگو ویدا درست بود نصفه شبی بیافتم تو جاده و برگردم ؟
- نه عزیزم ، نه خواهرم . درست نبود . خوب بعدش ؟
- هیچی رفتم پیش دوستم و کمکش کردم و ساعت سه برگشتم که صبح برسم خونه . با سرعت اومدم و نیم ساعت پیش رسیدم خونه ولی آقا رو دیدم که عصبانی وسط حال ایستاده . سلام کردم ولی جوابش اینیه که رو صورتم میبینی . اصلا نذاشت توضیح بدم .
گریه ی دیبا شدیدتر شد . یه بار دیگه بهم ثابت شد که بیخودی دلم برا دیبا شور نمیزنه ، حتما یه چیزی هست .
گریه ی دیبا بدجور دلمو خون میکرد .
- گریه نکن دیبا جونم ، ارزششو نداره . مردک نره خر هنوز نمیدونه چطور باید رفتار کنه . بلایی به روزش بیاریم که یاد بگیره مثل مرد رفتار کنه . پاشو خواهرم پاشو لباس بپوش .
دیبا بهم نگاه و گفت :
- واسه چی ؟
- برای اینکه بریم خونمون ، این کار سیاوش براش گرون تموم میشه . مگه الکیه دست رو خواهرم بلند کنه .
- ولش کن ویدا مامان طرف سیاوشو میگیره .
- مامان نیست ، رفته پیش خاله فرزانه . خودت که میدونی بره پیش خاله یک ماهی نمیاد . پاشو .
- باشه .
از جاش پاشد و چند قدم رفت ولی برگشت و محکم ب*غ*لم کرد و گفت :
- ویدا خیلی دوست دارم ، خدا رو شکر میکنم که خواهری مثل تو بهم داده . ببخشید که خیلی وقتا خوب نیستم .
- نزن این حرفو دیبا منم خیلی دوست دارم منم خیلی خوشحالم که خواهرمی . ما دو تا نیستیم ما یکی هستیم .
- درسته ما یکی هستیم ویدا جونم .
- برو لباس بپوش ، منم تا آماده بشی درسا رو برمیدارم .
قبل از اینکه برم اتاق درسا رفتم آشپزخانه و یه کیسه برداشتم و مقداری یخ ریختم توش و سرشو گره زدم و گذاشتم رو اپن . رفتم اتاق درسا و چند دست لباس و یک بسته پوشک با یک قوطی شیر خشک و شیشه شیرش و یک سری وسایل دیگه گذاشتم تو کیف مخصوص و درسا رو گذاشتم تو قنداق فرنگیش و ب*غ*ل کردم و از اتاق اومدم بیرون . دیبا با یه کیف دستی و یک ساک کوچیک تو دستش رو کاناپه نشسته بود .
- دیبا اون پلاستیک یخ رو بردار بزار رو صورتت گرچه فکر نمیکنم دیگه اثری داشته باشه .
دیبا بی حرف پلاستیک رو برداشت و گذاشتش رو گونه ی چپش و با هم از خونه خارج شدیم و سوار آسانسور شدیم .
- ویدا حالا چکار کنم با این صورتم ؟ حتما رد دستش تا چند روز میمونه .
- بشکنه دستش ، نگران نباش سر راه پماد مخصوص میگیرم که بزنی بهش زودتر خوب میشه ، نهایتش با کرم پودر و پنکک این چند روز میپوشونیش ، ولی فعلا یخ رو بزار که کمتر کبود بشه .
رسیدیم طبقه ی همکف . دیبا کیسه رو گرفت پایین و شالشو انداخت رو صورتش و سرشو انداخت پایین . شدید از دست سیاوش عصبانی بودم و کینه به دل گرفته بودم . ببین با خواهرم چکار کرده که بیچاره خواهرم مجبوره اینجور سرشو بندازه پایین .
سریع از برج خارج شدیم و سوار ماشین شدیم .
به اولین داروخانه که رسیدم پیاده شدم و با راهنمایی دکتر داروخانه دو تا پماد خریدم که باید ترکیب میشدن و به سریعتر خوب شدن کبودی کمک میکردند .
وقتی رسیدیم خونه دیبا رو فرستادم تو اتاقم تا بخوابه و درسا رو هم خوابوندم رو تخت مامان .
تا ظهر دیبا خواب بود و منم خودمو با درست کردن ناهار و بازی کردن با درسا سرگرم کردم . برای ناهار دیبا رو بیدار کردم و با هم ناهار خوردیم .
بعد از ناهار دیبا گفت دیگه خسته نیست و درسا رو نگاه میداره و منم با خیال راحت رفتم اتاقم و لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم .
داشت چشمام گرم میشد که موبایلم زنگ خورد ، غرغری کردم و موبایل رو برداشتم و به صفحه اش نگاه کردم ، با دیدن اسم مهرداد با لبخند جواب دادم .
- به سلام آقا .
- سلام خانم خوشگل ، چی شده امروز بنده رو تحویل گرفتین ؟ تا حالا اینجور صدام نکرده بودی . مثل اینکه سرحالی .
- نه اتفاقا کلی پکرم .
- چی شده ؟
- هیچی دیبا و شوهرش مشکل پیدا کردن ، الانم چون با سیاوش مقایسه ات کردم و دیدم خیلی خوبی ذوق کردم آقا صدات کردم .
- خوب پس خدا رو شکر که امتیاز مثبت گرفتم .


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تاوان گناه خواهرم
  • هلال

    1

    اولین رکن که یک خواننده باید داشته باشه اینه که خودشو جای شخصیت قرار بده اگه شما هم آب از سرتون گذشته بود و چییزی برای از دست دادن نداشتیدوالن حامله بودید و البته میتونستید ببخشید تصمیم ویدا رو می گرفتید اگه ویدا سیاوش می بخشید ولی میرفت رمان به شدت مزخرف میشد

    ۳ ماه پیش
  • هلال

    1

    راجب اینکه میگن ویدا هرزه بود ویدا آب از سرش گذشته بود و الان حامله بود دیگه چیزی نبود که بخواد به خاطرش پا پس بکشه اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود دیبا هم دیگه مرده بود و ویدا باید به خودش وبچش فکر میکر به نظرمن بهترین تصمیم همین بود

    ۳ ماه پیش
  • ماه

    0

    بد نبود ولی خب در بعضی موارد مثل موضوعی که ویدا بخاطر درسا زندگیش رو ول کرد واقعا مزخرف بود دیبا زن زنگی نبود نویسنده میتونست دلیل بهتری برای ازدواج سیاوش و ویدا بیاره و اینکه اگر علاقه ای بین سیاوش ودیبا نبود و اونا فقط نامزد می بودند رمان بهتری میشد یه جورایی میشه گفت مسیر رمان اشتباه بود

    ۳ ماه پیش
  • Tanaz

    0

    داستان و زیادی مصنوعی کردن

    ۳ ماه پیش
  • شیما

    2

    به نظرم رمان خوبی بود ،نویسنده عزیز دستت درد نکنه،واقعا لذت بردم،درسته اولش سختی کشید ولی آخرش خوب تموم شد،به نظرم سیاوشم تقصیری نداشت اونم عذاب کشید ،با پنهان کاری دیبا ،،لیاقت زندگی خوش رو داشت، شاید فقط یه مادر می تونه حس ویدا رو نسبت به درسا بفهمه،،

    ۵ ماه پیش
  • ماریا

    0

    میشه گناه *** رو بشورید همه غلطی کرد بعد میگین تقصیری نداشت

    ۴ ماه پیش
  • 💙ابی

    0

    به نظرم باید پایانش خیلی هیجانی می شد یعنی سمانه وسمیرا نقش منفی داشته باشند ولی در روبرو ویدا نقش مثبت و سر همین قضیه باید مهرداد ولش می کرد می رفت سراغ پیدا دوم اینکه واقعا سیاوش چجوری از ل`ا`ش`ی تبدیل به فرشته شد وچجوری اسم هوس رو گذاشت عشق و من این رمان رو خوندم ولی باید نویسنده ضعف درست کنه

    ۴ ماه پیش
  • ماریا

    0

    این رمان واژه عشق رو مسخره کرد مگه میشه مهردادی که اینقدر عشقم عشقم میکرد تبدیل شه به برادر مگه میشه که سمانه اینقدر منطقی رفتار کنه چرا اینقدر با واژه عشق شوخی کردین

    ۴ ماه پیش
  • ماریا

    0

    این چه داستانی بود مگه میشه آدم بره با شوهر خواهرش عاشقش شه بعد تازه اون مرد بهش *** کرده باشه بچه حاصل *** باشه چرا همه چیز رو با واژه ای به اسم عشق رنگی رنگی می کنید چرا سعی میکنید تهش یه آدم اشغال رو با این واژه ها سفید کنید کاش می رفت و فداکاری که شخصیت زن برای درسا کرد به نظرم بی معنی بود

    ۴ ماه پیش
  • Army

    0

    خیلی کند پیش میره داستانش

    ۴ ماه پیش
  • هانا

    0

    و چرا یک دختر باید تو این رمان انقدر تحقیر بشه اونم ایرانی و هیچ کاری هم نکنه

    ۴ ماه پیش
  • هانا

    0

    در کمال احترام واقعا رمان افتضاح و بی منطقی بود چرا ویدا باید به خاطر یه بچه از عشقش بگذره چرا سیاوش باید اونو مثل خواهرش ببینه و تحقیرش کنه چرا ویدا باید ببخشش اصلا چرا مهرداد باید ازدواج کنه درحالی که عاشق ویدا بود چرا کیارش عاشق ویدا نشه لطفا تو رمان بعدیت این اشتباهاتو تکرار نکن ممنون.

    ۴ ماه پیش
  • جی

    0

    کاملا غیر واقعی و حاصل تراوشات ذهنی یک بیمار ،نویسنده تا قبل از مسأله ازدواج ویدا با شوهر خواهرش تونسته بود قشنگ بنویسه چه داستان و چه نثر قابل قبول بود اما از اون به بعد نتوانسته بود داستان قابل باوری رو ادامه بده،اونقدر مزخرف بود که از اونجا به بعد رو به سختی میشه خوند که حالت تهوع به آدم دست نده

    ۵ ماه پیش
  • شکلات تلخ

    2

    ازدواج کنه بعد یهو دوتا مرغ عاشق بشن خواهر برادر هم و ویدا هم به سمانه عشق خواهری بورزه

    ۶ ماه پیش
  • شکلات تلخ

    3

    شکنجه گر و م * *** خودش نمیشه بیچاره دیبا که انقدر ویدا رو دوست داشت و ویدا چی؟ انقد ادعا داست که من عاشق دیبا ام آخرش سر یه بهانه چرت و پرت رفت با شوهرش ازدواج کرد و اما مهرداد کلا این رمان بر اساس تخیل نویسنده بود فکر کن اونهمه عشق و عاشقی و خانمم خانمم آخرش دوروز بعد مهرداد بره

    ۶ ماه پیش
  • شکلات تلخ

    3

    افتضاح و بینهایت چرت ویدا نمونه ی یه دختر ه * ر * ز * ه * بود که عاشق شوهر خواهرش شد و خب چرت و پرت ترین دلیل اینکارش درسا بود مگه قرار بود ش * ک * ج * ه بشه؟ پیش پدرش با نهایت خوشی زندگی میکرد مطمئن باش ویدا یه احمق بود که از اول به سیاوش نظر داشت وگرنه هیچکس عاشق

    ۶ ماه پیش
  • شکلات تلخ

    1

    چرت و پرتتت واقعا برای ویدا متاسفم که رفت با شوهر خواهرش ازدواج کرد اونم بخاطر چی؟ خواهرزادش😐 بقول یکی از کاربرا مگه قرار بود شکنجه بشه؟ پیش پدر خودش بود خلاصه که اگه واقعا ویدا به سیاوش نظر نداشت نمیرفت فوری عاشقش بشه بیچاره دیبا که اینهمه ویدا ی هر...زه رو دوست داشت

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!