نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت نود و ششم :
نشسته بود روی یک نیمکت و سمت راستش یک کاوازاکی نینجا قد علم کرده بود. مشکی با بدنهای براق!
هوای شبانه حسابی خنک بود و نسیمی لای موهایش میپیچید.
اطرافش پر از سکوت بود... سکوتی از تمام آدمها!
انگار که توی دنیایی بود بدون آنها!
در بالای شهر، خیره مانده بود به چراغ چشمک زن برج میلاد.
شهری پر نور زیر پاهایش بود و او، در ارتفاعی بلند به آن نگاه میکرد.
چشم بست و نفس عمیقی
مطالعهی این پارت حدودا ۲۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Asal
0یعنی یکی از لذت بخش ترین ها بود اصلا از اینکه این پیر پسر ناک اوت شد خیلی خوشحالم مرتیکه پفیوز
۵ روز پیشAsal
0بینظیر بود
۵ روز پیشوانیا
0عالی بود عالی..
۲ ماه پیشساناز
0عالی بود و متن سلیس و روان و تمام لحظات رو همراه نوشته ها تون تجسم کردم
۲ ماه پیشماه و نگهبان ماه
0فدات آزاده مهربونم،انشالله همه سلامت باشن
۲ ماه پیش«کوثر»
0داشت این ورژن دیوونه سورن یادم می رفت، عجب پارتی بود.
۲ ماه پیشماه و نگهبان ماه
0خوندن رمانتو دوس دارم،دعا کن حالا دارن سمت ما رو میزنن
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عزیزم... امیدوارم تمام مردم به سلامت از این مرحله از زندگی عبور کنیم🥲💚
۲ ماه پیش....
1همه اینا که این پیرپسر چندش مرد و سورن راحت مون کرد به کنار..دارم به این فکر می کنم چه خوب که حداقل به اندازه ینفر مصرف اکسیژن و پس دادن کربن دی اکسید کمتر شد🦦
۲ ماه پیشثنا
0خسته نباشی عزیزم😂🥲همچینین خسته نباشید به سورن. پا شیم از سورن پذیرایی کنیم یا زنگ بزنم دنیز. هوف این دنیز هم اینارو بفهمه ولش میکنه بعد سورن زندانی میکنه و سرانجام فک نکنم امیدی به رابطه شون داشته باشه😭😭😂 وایی خدا همونطور که سورن هر راهی پیدا میکنه باید واسه اینم یه راهیداشته باشه
۲ ماه پیشسما
0فوق العادست
۳ ماه پیشغزل
1اقا دنیزو بیارین این ورژن سورنو از نزدبک ببینه تا بتونه رفتاری که سورن با خودش داره و رفتاری که با بقیه داره رو درک کنه، بعد میفهمه که سورن خیلیی بیشتر از خیلی عاشقشه بعدشم نمیره، هوراا
۳ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
دنیز با چشمای خودش ببینن سکته میکنه بیچاره🫢
۳ ماه پیشجانان
0نه بابا فکر نکنم سکته کنه. یادتون نیست تو هتلی که رفته بودند جرگلان چیکار کرد. رو خود دنیز اسلحه کشید نتیجه چی بود، ازدواج 🤭
۳ ماه پیشغزل
1دنیز داره با سورن دعوا میکته و داره بخاطر بدترین موصوع ممکن بینشون دعوا درست میشه، ذهن سورن همون موقع: وای چه عطر خوبی، موهاشم که دورش ریخته، رژ لباشو دوست دارم، سورن من به شما مقداری کافور پیشنهاد میکنم عزیزم🫠😂
۳ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سورن همون موقع تو ذهنش دنیز رو میوت کرد🤣
۳ ماه پیشجانان
1میوت کرد یعنی چی😂😂. هرچی که واسه زنا جدی هست واسه مردا شوخی حساب میشه.
۳ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یعنی صداشو کاملا توی ذهنش قطع کرد🤭
۳ ماه پیشجانان
0عه چه باحال. پس فکر کنم سورن خیلی وقتا دنیز رو میوت میکنه😭.
۳ ماه پیشمحیا
1ماشالله چقدر کامنت نتونستم همشو بخونم 😊😊❤️❤️
۳ ماه پیشغزل
1خدایی نکرده بخاطر زخم دستش گیر چیزی نیوفته سورن؟!
۳ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
دستش زخم نشد. رد زنجیر موند از بس محکم کشید... ولی سورن قول داده از اثر انگشتش در بره این رد زنجیر که دیگه هیچی نهایتا تا فردا پس فردا برطرف میشه... راستی اینا به کنار... سامیار مرده بعد تو نگران دست سورنی؟😆
۳ ماه پیشغزل
0خب اره قطعاا، ترسیدم بخاطر کشتن اون پیرپسر خان به خودش صدنه زده باش خان عزیزمون
۳ ماه پیشجانان
0اثر انگشت تو آب از بین نمیره مگه؟
۳ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
روی دسته های نردهبون استخری جا گذاشت. اون توی آب نبود
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0آزاده عزیزم خیلی ممنونم برای نوشتن یه همچین رمان خفنی