لیست کلیه پارتهای رمان بازمانده نامیرا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 43
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 1
فصل اول وحشتزده، چشمانش را باز کرد. بلافاصله در جا نشست که چیزی همانند برق از ذهنش گذشت. سرش به شدت درد گرفت. با یادآوری لحظه تصادف، با دو دست سرش را چسبید و جیغ زد: _ مامان، بابا، نه! باد سردی وزید که باعث شد انگشتانش را از موهای بلند مشکیاش بیرون بیاورد. از شدت سرما به خود لرزید. اطرافش...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 2
سال 2018 کالیفرنیا - تو هم دریا رو دوست داری؟ فایلین پاسخی نداد که او گفت: _ هر وقت که بوی دریا رو حس میکنم و صدای امواج رو میشنوم احساس میکنم یه چیز خیلی بزرگی رو از دست دادم. یه چیزی با ارزشتر از بیناییم. فایلین گفت: - تو هنوز خوب نشدی دکتر گفت اینها علائم افسردگیه مطمئنم از پسش بر ...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 3
- ویلیام عصای سپیدش را برداشت و از جا بلند شد. فایلین به سمتش رفت و بازویش را گرفت تا کمکش کند که ویلیام او را پس زد. -لطفاً از این به بعد جوری رفتار نکن که انگار برات مهمم... چشمان فایلین غمگین شدند. - برات توضیح میدم! - ولم کن! من اون روز همه چیز رو شنیدم. وقتی با دوستت حرف میزدی... و...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 4
وقتی آرام گرفت روی تخت نشست و از کشوی پاتختی قاب عکسی را بیرون کشید به شخصی که در چارچوب عکس میخندید نگاه کرد و باز هم اشک ریخت. با یادآوری لحظهای که ویلیام خواست بخوابد و مانع رفتنش به اتاقش شد و لحظهای که برای خاموش کردن آباژوری که از او فاصله داشت نامحسوس روی ویلیام خم شده بود و مقداری ا...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 5
- چرا اون؟ - زمان همه چیز رو برات روشن میکنه. اگه انجامش ندی خیلی زود میمیری این فرصتیه که برای زنده موندن در اختیارت گذاشته شده. -من... من گیج شدم! - وقتی توی این درّه پرت شدی غیر ممکن بود جون سالم به در ببری ولی حالا داری میبینی که زندهای و این به خاطر اینه که آب مقدسی از این جنگل روت...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 6
- دیشب... گوششهای فایلین تیز شدند فوراً پرسید: - دیشب چی؟ لبخندی روی لبان ویلیام نقش بست. - بوی بارون خیلی خوب بود. با گنگی دوباره پرسید: - بارون؟ آهان بارون دیشب... احمقانه خندید و با کنایه ادامه داد: - آره، خیلی خوب اون بارون همه گیاههای توی باغچه رو نابود کرده، خیلی خوب بود! لبخ...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 7
فایلین آن روز را خوب یادم است. وقتی در جنگلی خیره کننده گیر افتادم. حسابی گیج شده بودم و نفهمیدم چجوری از آن تصادف جان سالم به در بردم. خونم روی صخره ریخته بود ولی هیچ زخمی روی سرم وجود نداشت. چیزی که دیدم باور کردنی نبود. و منی که در انبوهی از درختان بلند گم شده بودم. با شنیدن صدای پیرمردی ج...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 8
حرفهای پیرمرد دوباره در ذهنم تکرار شد « ما به تو زندگی دوباره بخشیدیم اما در مقابل، باید کاری برای ما انجام بدی وگرنه پدر و مادرت رو برای همیشه از دست میدی. اگه کاری که بهت میگیم رو انجام بدی ما همونطور که به تو یک زندگی دوباره دادیم اون دونفر رو هم به زندگی بر میگردونیم. پس باید مأموریتت رو ...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 9
نوری تمام جنگل را روشن کرد. چشمانم را ترسیده، بستم که صدای آشنای همان شخص، قلبم را لرزاند. - یه نگاه به خودت بنداز، ببین چقدر زیبا شدی! چشمانم را باز کردم. نگاهم روی برکهای که جلوی پاهایم درخشید ثابت ماند. تصویرم که هیچ شباهتی به سه سال اخیرم نداشت روی سطح آن منعکس شد. موهای بلندم را ک...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 10
چشمانش خمار شدند و نزدیکتر شد که صورتم را برگردانم و بوسهای روی گونهام برجای گذاشت. عصبی او را به عقب هل دادم و صاف ایستادم خندهاش گرفت. که صدای آشنای پیرمرد مارا به طرفش کشاند. -آفرین پسرم! خوشحالم که داری وظایفت رو به عنوان یه وارث درست انجام میدی و به کسایی که انتخاب میشن کمک میکنی تا خ...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 11
"ویلیام" خیلی بچه بودم وقتی مادرم را از دست دادم. مادرم به بیماری سرطان دچار بود و پدرم توانایی پرداخت پول عملش را نداشت. خواهرم جولی بعد ازهجده سالگی و فوت مادرم مارا ترک کرد. زندگی وقتی روی خوشش را به ما نشان داد که پدرم از راههای خلاف ثروت بزرگی به جیب زد. پدرم یکی از حرفهایترین خلافکا...
بروزرسانی در : ۴۳۳ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 12
با غرور خاصی لبخند زدم و دستانم را بالا اوردم وآنها را دعوت به سکوت کردم. -هی بچهها آروم باشین، ریلکس! بذارین هر وقت این دختر کارش رو درست انجام نداد بعد خودم میدونم چجوری برخورد کنم. بعد جلوی چشمان دختر خم شدم و ظرف غذایش را برداشتم. اندرو خواست آن را پس بگیرد که دوستانم جلو آمدند و مانع ش...
بروزرسانی در : ۴۳۲ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 13
جیغ فایلین هوا رفت. با صورتی جمعشده به عقب برگشتم و با دیدن اندرو شوکه شدم، اما سریع خودم را جمعوجور کردم و مشت محکمی به صورت اندرو وارد کردم که چند قدم عقبتر رفت. به او حمله کردم و تا توانستم مشتولگد نثارش کردم. اندرو با صورتی خونی و صدایی گرفته و لرزان میگفت: -فایلین، فرار کن! اما فایلین...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 14
پیرمرد چانهام را گرفت و بالا آورد و گفت: – آخرین بارت باشه جلوی پسرم این حرفها رو میزنی. اندرو نتونست تحمل کنه و رفت. – حواست به من باشه. با حرص داد زدم: – چی از جونم میخوای، پیری؟! یهو رنگ نگاهش تغییر کرد و روی چشمهام قفل شد: – این چشمها هزینه ضربهای که به پسرم وارد کردی رو ت...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 15
فصل دوم: وجدان بیدار با خماری چشمهام رو باز کردم و صورت معصوم فایلین رو نزدیک خودم دیدم. موهاش رو بهآرامی کنار زدم و پیشونیش رو بوسیدم. لبخندی زدم. چقدر از اینکه حالا فایلین رو در آغوشم داشتم خوشحال بودم! چقدر این عطر رو دوست داشتم! با لذت عطرش رو بو کشیدم. لحظاتی بعد روی شکمم خوابیده ...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 16
از نیمهشب گذشته بود که نگاهی به خشت دستم انداختم و آدرس رو دوباره با دقت نگاه کردم. زیر لب به اون پیرمرد عوضی و پسرش فحش دادم و شاخه برگها رو کنار زدم. خیلی تاریک بود، واسه همین گوشیم رو از جیبم درآوردم و چراغقوهم رو روشن کردم. رفتم جلو. صدای هوهوی جغد و زوزهی گرگ میاومد. تنم لرزید، اخم کر...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 17
پیرمرد خندید و یه قدم جلو اومد، دستاش رو بلند کرد و داد زد: – به قلمرو سحرآمیز من خوش اومدی! من استیو کلارک هستم، پادشاه این سرزمین. اخم کردم و پررنگ شد که پیرمرد دوباره خندید: – میدونم آرزوت چیه... با حرص داد زدم: – گفتی بیام اینجا که... بیام که بینایی چشمم رو بهم برگردونی، اما... ب...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 18
وحشتزده چشمانش را باز کرد و با تمام قدرت بیدارشد از شدت سرما به خود میلرزید اطرافش را با چشمانی گرد شده کاوید. خودش را بغل کرد و با صدایی لرزان گفت: «اینجا دیگه کجاست؟ چه بلایی سرم اومده؟ خدایا؟» با تعجب به خونی که روی صخره پخش شده بود نگاه کرد و در جست و جوی مصدر این خون تمام سر و صورتش را ل...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 19
وقتی چشمانش را باز کرد خود را در اتاق مجللی پیدا کرد. جایی که تا به حال در عمرش خوابش را هم ندیده بود. دستی به سرش کشید. حرفهای آن پیرمرد در ذهنش تکرار شد "به نظر مییاد دختر باهوشی باشی. برای خلاص شدن از اینجا تو فقط دو راه داری یا بمیری و منتظر باشی که بخشیده بشی و دوباره برگردی یا کاری که از...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 20
« اندرو! تو... تو این جا؟» اندرو لبخند طلاییاش را به صورت فایلین پاشید و گفت: «حق داری شوکه بشی » فایلین اخم کرد: «شوخیت گرفته؟ منو بازی دادین؟ از اولش هم منو زیر نظر گرفته بودین. هدفت چیه برای کی کار میکنی؟» اندرو خندید: «آروم باش دختر! آره درسته ما زیر نظرت گرفته بودیم. چون دلایل خاص ...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
