بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت هفده :
پیرمرد خندید و یه قدم جلو اومد، دستاش رو بلند کرد و داد زد:
– به قلمرو سحرآمیز من خوش اومدی! من استیو کلارک هستم، پادشاه این سرزمین.
اخم کردم و پررنگ شد که پیرمرد دوباره خندید:
– میدونم آرزوت چیه...
با حرص داد زدم:
– گفتی بیام اینجا که... بیام که بینایی چشمم رو بهم برگردونی، اما...
به عقب برگشتم و به جسم بیجان فایلین نگاه کردم و با اندوه و عصبانیت گفتم:
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
سهیل۲۹
2آخههه الان متوجه شدم یعنی ویلیام میدونسته قصه ی فایلین چیه بخاطر همین همش غمگینه
۱ سال پیشثریا
4داستان جالبیه خسته نباشین💖🌼
۱ سال پیشدال
4وای چه غم انگیز،چی شد یه دفعه متحول شد،یاد زجرایی که بهش داده افتاد و این فداکاری بزرگ 😔🤔🙏🏼
۱ سال پیش...
4داره جالب میشه واینکه مشتاقم واسه ادامش
۱ سال پیشعلیرضا۲۷
3خیلی پارت قشنگی بود ممنونم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رویا یزدانپور
0نمیدونم باید دلم برای ویلیام بسوزه یا نه