بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت یک :
فصل اول
وحشتزده، چشمانش را باز کرد. بلافاصله در جا نشست که چیزی همانند برق از ذهنش گذشت. سرش به شدت درد گرفت. با یادآوری لحظه تصادف، با دو دست سرش را چسبید و جیغ زد:
_ مامان، بابا، نه!
باد سردی وزید که باعث شد انگشتانش را از موهای بلند مشکیاش بیرون بیاورد. از شدت سرما به خود لرزید. اطرافش را با چشمانی گرد شده کاوید. خودش را بغل کرد و با صدایی لرزان گفت:
- اینجا دیگه کجاست؟ چه بلایی سرم اومده؟ خدایا؟
به عقب برگشت و با تعجب به خونی که روی صخره پخش شده بود خیره شد. در جست و جوی منبع آن، تمام سر و صورتش را لمس کرد اما خبری از زخم نبود. دیگر حتی درد هم نداشت. از جا بلند شد و چند قدم از جایی که نشسته بود فاصله گرفت. سایهی سنگ عظیمی رویش افتاد. هین بلندی کشید و دهانش را چسبید. متوجه شد که از بلندی افتاده و آن چه او را متحیر کرد وضعیت جسمانی سالم و خونی که از سرش روی سنگ برق میزد بود. مگر چنین چیزی امکان داشت؟ اطراف را گشت. چیزی جز شاخ و برگ درختان، سنگ، سنجاب و حشرات کوچک عایدش نشد. حتی اطلاع نداشت که چطور به اینجا رسید؟ ناگهان صدای مردانه و پیر شخصی او را از جا پراند.
- خوبی دخترم؟!
ترسیده به عقب چرخید و پاسخ داد:
- شما کی هستین و این جا چیکار میکنین؟
پیرمرد با سردی گفت:
- این سؤالیه که من باید از تو بپرسم، تو پا به قلمرو من گذاشتی دختر جون.
- قلمرو شما؟!
- مطمئنم که اتفاقی برات افتاده.
و به خونی که روی صخره بود اشاره کرد.
دختر به خودش آمد به صخره نگاه کرد و با لکنت گفت:
- اون، اون رو میگی؟ خودم هم نمیدونم چطوری اینجوری شد.
پیرمرد کت و شلوار سپیدش را مرتب کرد و با کنجکاوی پرسید:
- فکر کن ببین چطور پات به این جا رسیده؟
دختر موهایش را چنگ زد وتلاش کرد به مغزش فشار آورد. از طرفی از تیپ عجیب پیرمرد که در آن جنگل این همه مرتب و شیک لباس پوشیده بود متعجب شد.
- تنها چیزی که یادمه اینه که من با پدر و مادرم تو ماشین بودیم داشتیم یه مسیری رو میرفتیم.
- خب؟
- بارون میومد. آهنگ موردعلاقهام توی گوشم پخش میشد. یه لحظه بابام خوابش برد و مادرم جیغ کشید فرمون و چرخوند بعدش، بعدش... .
پردهای از اشک روی چشمان آهویی و خاکستری دختر، نمایان گشت. بغضش ترکید و هق زد.
- آه دخترم خیلی متاسفم.
- من، من واقعا نمیدونم چطور زنده موندم مامان و بابام کجان؟
لبخند مرموزی روی لبان باریک پیرمرد نقش بست. بعد دستی روی ریش بلندش کشید:
- شاید من بدونم والدینت کجان فایلین!
چشمان فایلین تا جایی که امکان داشت گشاد شدند. مردمکهایش لرزیدند.
- از چی حرف میزنی؟ تو، اسمم رو گفتی! من رو میشناسی!
- شاید حرفهایی که قراره بشنوی باور پذیر نباشن ولی باید باور کنی و کاری که میگم رو انجام بدی چون چارهی دیگهای نداری دختر جون.
- باور میکنم هر چی که باشه مهم اینه که پدر و مادرم رو ببینم خواهش میکنم بهم بگو کجان؟
- دستت رو بهم بده!
فایلین با تردید دستش را در دست پیرمرد قرار داد که ناگهان تاریکی عظیمی به کل وجودش نفوذ کرد و همه چیز سیاه و تاریک شد.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
2این پیرمرده یه وقت بلایی سرش نیاره
۱ سال پیشآنیا
1جالب شروع شدمرسی عزیزم
۱ سال پیشآنیا
1سلام این اقادیگع کی بود؟ یه لحظه فکرکردم فایلین مرده اینم روحشه🫢🫡
۱ سال پیشKhazaell.
0فعلا که پارت اول خوب بود. بقیه رو هم میخوام بخونم. ولی روی کتاب اون دختر مو سفید و پسره مو سیاه که در عقب دختره هست اینا کین؟
۱ سال پیشماهلین
0پارت اول که خوب بود
۱ سال پیش
سهیلا عبدی | نویسنده رمان
ممنونم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رویا یزدانپور
1شروعش رو دوست داشتم😍