بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت ده :
چشمانش خمار شدند و نزدیکتر شد که صورتم را برگردانم و بوسهای روی گونهام برجای گذاشت.
عصبی او را به عقب هل دادم و صاف ایستادم خندهاش گرفت. که صدای آشنای پیرمرد مارا به طرفش کشاند.
-آفرین پسرم! خوشحالم که داری وظایفت رو به عنوان یه وار ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

رویا یزدانپور
0جالب تر شد