بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت چهارم :
وقتی آرام گرفت روی تخت نشست و از کشوی پاتختی قاب عکسی را بیرون کشید به شخصی که در چارچوب عکس میخندید نگاه کرد و باز هم اشک ریخت. با یادآوری لحظهای که ویلیام خواست بخوابد و مانع رفتنش به اتاقش شد و لحظهای که برای خاموش کردن آباژوری که از او فاصله ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

رویا یزدانپور
0اوه پس اینا توی گذشته و اینده اینطوری بهم گره خورده بودن.