پارت شانزده :

از نیمه‌شب گذشته بود که نگاهی به خشت دستم انداختم و آدرس رو دوباره با دقت نگاه کردم. زیر لب به اون پیرمرد عوضی و پسرش فحش دادم و شاخه برگ‌ها رو کنار زدم. خیلی تاریک بود، واسه همین گوشی‌م رو از جیبم درآوردم و چراغ‌قوه‌م رو روشن کردم. رفتم جلو. صدای هوهوی جغد و زوزه‌ی گرگ می‌اومد. تنم لرزید، اخم کردم و به خودم گفتم نباید این‌قدر ضعیف نشون بدم. نباید اعتماد می‌کردم و به حرف اون خرفت گوش مÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا یزدانپور

    0

    بلاخره یه وجدان بیدار از ویل دیدیم

    ۱ سال پیش
  • سحر

    1

    وایی خیلی داستان قشنگی 😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    هر چه جلو تر می رویم داستان جالب تر میشه

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    2

    خسته نباشی عزیزم عالی بود 🧡🤗

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️