بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت شانزده :
از نیمهشب گذشته بود که نگاهی به خشت دستم انداختم و آدرس رو دوباره با دقت نگاه کردم. زیر لب به اون پیرمرد عوضی و پسرش فحش دادم و شاخه برگها رو کنار زدم. خیلی تاریک بود، واسه همین گوشیم رو از جیبم درآوردم و چراغقوهم رو روشن کردم. رفتم جلو. صدای هوهوی جغد و زوزهی گرگ میاومد. تنم لرزید، اخم کردم و به خودم گفتم نباید اینقدر ضعیف نشون بدم. نباید اعتماد میکردم و به حرف اون خرفت گوش مÛ
لطفا صبر کنید...

رویا یزدانپور
0بلاخره یه وجدان بیدار از ویل دیدیم