پارت دوم :

سال 2018 کالیفرنیا
- تو هم دریا رو دوست داری؟
فایلین پاسخی نداد که او گفت:
_ هر وقت که بوی دریا رو حس می‌کنم و صدای امواج رو می‌شنوم احساس می‌کنم یه چیز خیلی بزرگی رو از دست دادم. یه چیزی با ارزش‌تر از بینایی‌م.
فایلین گفت:
- تو هنوز خوب نشدی دکتر گفت این‌ها علائم افسردگیه مطمئنم از پسش بر میای و می‌تونی این مرحله رو پشت سر بذاری.
- ولی من یه روز مثل همه آدم‌ها می‌دیدم فایلین، من یه آدم کاملا نرمال بودم.
لبخند محوی روی لبان مرد نشست و نگاه سپید و بی‌روحش  را از دریا گرفت و  به‌ طرف فایلین متمایل شد.
- خیلی دوست دارم یه چیزو بدونم.
- چی؟
- چرا باهام ازدواج کردی؟
ته دل فایلین خالی شد. ناخودآگاه اخم کرد. دستانش مشت شدند. سرش را پایین انداخت.  نگاهش  روی حلقه‌ای که در دست چپش بود سر خورد. با برخورد سهمگین امواج به صخره‌ها، استرس‌وار حلقه را در انگشتش ‌چرخاند. خیلی دلش خواست همه چیز را تعریف کند اما این ازدواج سوری و این حلقه بیش‌تر از همه عذابش بود. خواب‌ها وخاطرات مبهم گذشته او را نگران و سردرگم کرده بود. سرش را بلند کرد تا جوابش را دهد که ساعت هوشمندش زنگ خورد. به مچش نگاه کرد و گفت:
- وقت خوردن داروهاته، هوا هم  داره تاریک میشه بهتره بریم ویلیام.
- تازه به خانه برگشته بودند. فایلین به همسرش کمک کرد تا روی مبل بنشیند. بی­‌درنگ به طرف آشپزخانه رفت و مشغول آماده کردن شام شد که شوهرش پرسید:
- هنوز بهش فکر می­کنی؟!
فایلین سرش را بلند کرد. اخم کرد و در دل به آن عوضی نمک نشناسی که احساساتش را نادیده گرفته بود دری وری گفت.  بدون توجه به سوالش مشغول خرد کردن هویج شد که با یادآوری خاطره مبهم  آن شخص که خیلی به او نزدیک شده بود از حرکت ایستاد. چهره­‌اش  اصلاً یادش نبود. تنها تصویری مبهم از او در خاطرش نمایان شد.
همسرش پوزخندی زد:
- معلومه... هیچکس نمی­‌تونه اولین عشقش رو فراموش کنه. منم نمی‌تونم عشقمو فراموش کنم می­دونی چرا؟
فایلین گفت:
- ویلیام بهتره که در مورد این موضوع حرف نزنیم.
در حالی که به جای نامعلومی خیره شده بود گفت:
- ولی من دوست دارم که بدونی!
- بس ک... !
میان حرفش دوید:
- چون صدای تو شبیه صداشه!
چاقو از دست فایلین افتاد. دستانش محکم­ مشت شدند.
ویلیام ادامه داد:
- عجیب نیست؟ حتی وقتی که دستم رو توی موهات فرو می­کنم... وقتی نوازشت می­کنم... احساس می­کنم تو اون شخصی!
 اجازه نداد حرفش را کامل کند.
- بس کن دیگه! هیچ زنی از اینکه شوهرش اون رو شبیه معشوقه­‌ی سابقش بدونه خوشش نمیاد.
 لبخندی روی لبان مرد جا خوش کرد انگار تازه به بخش جالب ماجرا رسیده بود. دستانش را روی سینه­‌اش قفل کرد.
-  چیه؟ نکنه... نکنه داری حسودی می‌کنی؟! مگه خودت نگفتی که از من متنفری و به خاطر صاف کردن بدهی پدرت همسرم شدی؟
چشمان فایلین از شدت خشم پر از اشک شدند. ویلیام اکتفا نکرد و گفت:
- الان مشکل چیه؟ چرا از اینکه از معشوقه‌ام حرف بزنم بدت میاد؟ شاید... شاید هم چون همسر یه مرد کور شدی از من این همه بیزاری؟!
فایلین پلک‌هایش را روی هم گذاشت و نفسش را با حرص بیرون داد سعی کرد عصبانیتش را کنترل کند. فکر  اینکه همسرش او را به عشقش تشبیه کرده نفرتش را بیشتر کرد. او هیچوقت خودش را همسر ویلیام نمی‌دانست اما به شدت بدش می‌آمد شبیه کسی باشد.  
با تحکم جواب داد:
- ببین اینطور که فکر می‌کنی نیست ویلیام... من، من نمی‌دونم این حرف‌ها رو از کجا شنیدی، فقط...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا یزدانپور

    0

    فایلین احساس میکنم شخصیت ساده و روشنی داره اما حسم به ویلیام برعکسه. شخصیت مرموز اما دوسش دارم احساس میکنم یه زمانی از فایلین خوشش میومده

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    1

    ویلیام پسره اون پیرمرده است؟

    ۱ سال پیش
  • الی

    1

    بسیار داستانش جذابه

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    2

    جالب وگیج کنندست

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️