بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت چهارده :
پیرمرد چانهام را گرفت و بالا آورد و گفت:
– آخرین بارت باشه جلوی پسرم این حرفها رو میزنی.
اندرو نتونست تحمل کنه و رفت.
– حواست به من باشه.
با حرص داد زدم:
– چی از جونم میخوای، پیری؟!
یهو رنگ نگاهش تغییر کرد و روی چشمهام قفل شد:
– این چشمها هزینه ضربهای که به پسرم وارد کردی رو تسویه میکنه.
دستش را بلند کرد و جلوی یکی از چشمهام گرفØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

رویا یزدانپور
0فعلا یک چشمش رو کور کرد؟ جالب شد. کی اون یکی رو کور میکنه؟