پارت چهارده :

پیرمرد چانه‌ام را گرفت و بالا آورد و گفت:
– آخرین بارت باشه جلوی پسرم این حرف‌ها رو می‌زنی.

اندرو نتونست تحمل کنه و رفت.
– حواست به من باشه.

با حرص داد زدم:
– چی از جونم می‌خوای، پیری؟!

یهو رنگ نگاهش تغییر کرد و روی چشم‌هام قفل شد:
– این چشم‌ها هزینه ضربه‌ای که به پسرم وارد کردی رو تسویه می‌کنه.

دستش را بلند کرد و جلوی یکی از چشم‌هام گرفØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا یزدانپور

    0

    فعلا یک چشمش رو کور کرد؟ جالب شد. کی اون یکی رو کور میکنه؟

    ۱ سال پیش
  • خزاعل

    1

    بی نظیر و عالی بود حقتش بود😅😊

    ۱ سال پیش
  • خزاعل

    0

    وای خدا گیج شدم مگه دوتا چشماش نبود؟ چرا کیشون کور شدن؟

    ۱ سال پیش
  • مریم

    1

    وای دلم خنک شد حالشو خوب گرفت پیرمرده🥰🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    1

    آفرین 😌 حقش بود😎

    ۱ سال پیش
  • سوگند

    1

    ممنون عالی بود

    ۱ سال پیش
  • دال

    2

    باش تا بیان کمکت کنن 😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️