بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت نوزده :
وقتی چشمانش را باز کرد خود را در اتاق مجللی پیدا کرد. جایی که تا به حال در عمرش خوابش را هم ندیده بود. دستی به سرش کشید. حرفهای آن پیرمرد در ذهنش تکرار شد "به نظر مییاد دختر باهوشی باشی. برای خلاص شدن از اینجا تو فقط دو راه داری یا بمیری و منتظر باشی که بخشیده بشی و دوباره برگردی یا کاری که ازت میخوام رو انجام بدی."
زیر لب زمزمه کرد:
«برای چی باید بخشیده بشم مگه... مگه من چیکار کردÙ
لطفا صبر کنید...

ثریا
1خب پسر پیرمرده رو دید🙃