پارت نوزده :

وقتی چشمانش را باز کرد خود را در اتاق مجللی پیدا کرد. جایی که تا به حال در عمرش خوابش را هم ندیده بود. دستی به سرش کشید. حرف‌های آن پیرمرد در ذهنش تکرار شد "به نظر می‌یاد دختر باهوشی باشی. برای خلاص شدن از اینجا تو فقط دو راه داری یا بمیری و منتظر باشی که بخشیده بشی و دوباره برگردی یا کاری که ازت می‌خوام رو انجام بدی."
زیر لب زمزمه کرد:
«برای چی باید بخشیده بشم مگه... مگه من چیکار کردÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    خب پسر پیرمرده رو دید🙃

    ۱ سال پیش
  • دال

    3

    یه جورین پارتا،الان انگار اون قسمت بعد رفتن با پیرمردست که قبلا نبود اما چند پارت قبل انگار پس وپیش وتکرارین 🙏🏼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️