دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و تخیلی بازمانده نامیرا اثر سهیلا عبدی

رمان بازمانده نامیرا

  • زبان فارسی
  • 45K 👁
  • 221 ❤️
  • 232 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تخیلی بازمانده نامیرا

فایلین، به اجبار همسر مرد نابینایی‌ می‌شود که علاقه‌ای به او ندارد. زمانی همه چیز پیچیده می‌شود که ویلیام به طور ناگهانی ناپدید شده و عصای سفیدش کنار ورودی جنگلی ممنوعه، یافته می‌شود. هنگامی که فایلین پا در آن جا می‌گذارد گذشته‌ای که مهر و موم شده، رفته رفته تداعی می‌شود و...

پارت اول

فصل اول
وحشت‌زده، چشمانش را باز کرد. بلافاصله در جا نشست که چیزی همانند برق از ذهنش گذشت. سرش به شدت درد گرفت.  با یادآوری لحظه تصادف، با دو دست سرش را چسبید و جیغ زد:
_ مامان، بابا، نه!
باد سردی وزید که باعث شد انگشتانش را از موهای بلند مشکی‌اش بیرون بیاورد. از شدت سرما به خود ­لرزید. اطرافش را با چشمانی گرد شده کاوید. خودش را بغل کرد و با صدایی لرزان گفت:
- اینجا دیگه کجاست؟ چه بلایی سرم اومده؟ خدایا؟
 به عقب برگشت و با تعجب به خونی که روی صخره پخش شده بود خیره شد.  در جست ­و جوی منبع آن، تمام سر و صورتش را لمس کرد اما  خبری از زخم نبود. دیگر حتی درد هم نداشت. از جا بلند شد و چند قدم از جایی که نشسته بود فاصله گرفت. سایه­‌ی سنگ عظیمی رویش افتاد. هین بلندی کشید و دهانش را چسبید. متوجه شد که از بلندی افتاده و آن چه او را متحیر کرد وضعیت جسمانی سالم و خونی که از سرش روی سنگ برق میزد بود. مگر چنین چیزی امکان داشت؟ اطراف را گشت. چیزی جز شاخ و برگ درختان، سنگ، سنجاب و حشرات کوچک عایدش نشد. حتی اطلاع نداشت که  چطور به اینجا رسید؟  ناگهان صدای مردانه و پیر شخصی او را از جا پراند.
- خوبی دخترم؟!
ترسیده  به عقب چرخید و پاسخ داد:
-  شما کی هستین و این جا چیکار می‌کنین؟
پیرمرد با سردی گفت:
- این سؤالیه که من باید از تو بپرسم، تو پا به قلمرو من گذاشتی دختر جون.
- قلمرو شما؟!
- مطمئنم که اتفاقی برات افتاده.
و به خونی که روی صخره بود اشاره کرد.
دختر به خودش آمد به صخره نگاه کرد و با لکنت گفت:
- اون، اون رو میگی؟ خودم هم نمی‌دونم چطوری اینجوری شد.
پیرمرد کت و شلوار سپیدش را مرتب کرد و  با کنجکاوی پرسید:
- فکر کن ببین چطور پات به این جا رسیده؟
دختر موهایش را چنگ زد وتلاش کرد به مغزش فشار آورد. از طرفی از تیپ عجیب پیرمرد که در آن جنگل این همه مرتب و شیک لباس پوشیده بود متعجب شد.
- تنها چیزی که یادمه اینه که من با پدر و مادرم تو ماشین بودیم داشتیم یه مسیری رو می‌رفتیم.
- خب؟
- بارون میومد. آهنگ موردعلاقه‌ام توی گوشم پخش می‌شد. یه لحظه  بابام خوابش برد و مادرم جیغ کشید فرمون و چرخوند بعدش، بعدش... .
پرده‌ای از اشک روی چشمان آهویی و خاکستری دختر، نمایان گشت. بغضش ترکید و هق زد.
  - آه دخترم خیلی متاسفم.
- من، من واقعا نمی‌دونم چطور زنده موندم مامان و بابام کجان؟
لبخند مرموزی روی لبان باریک پیرمرد نقش بست. بعد دستی روی ریش بلندش کشید:
- شاید من بدونم والدینت کجان فایلین!
چشمان فایلین تا جایی که امکان داشت گشاد شدند. مردمک‌هایش لرزیدند.
- از چی حرف میزنی؟ تو، اسمم رو گفتی! من رو می‌شناسی!
- شاید حرف‌هایی که قراره بشنوی باور پذیر نباشن ولی باید باور کنی و کاری که می‌گم رو انجام بدی چون چاره‌ی دیگه‌ای نداری دختر جون.
- باور می‌کنم هر چی که باشه مهم اینه که پدر و مادرم رو ببینم خواهش می‌کنم بهم بگو کجان؟
- دستت رو بهم بده!
 فایلین با تردید دستش را در دست پیرمرد قرار داد که ناگهان تاریکی عظیمی به کل وجودش نفوذ کرد  و همه چیز سیاه و تاریک شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان بازمانده نامیرا
  • هانا

    در پارت 430

    خسته نباشی. رمانت عالیه

    ۲ هفته پیش
  • سهیلا عبدی | نویسنده رمان

    ممنونم که میخونی عزیزم ❤️

    ۴ روز پیش
  • سارا

    در پارت 430

    جلد دوم چه زمانی شروع میشه ؟

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 430

    سلام و خسته نباشید به نویسنده عزیز عالی بود لطفاً نام جلد دوم را میشه بهمون بگید

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 150

    فعلا نظری ندارم

    ۲ ماه پیش
  • شوگل

    در پارت 150

    مگه میشه برای یک متجاوز دل سوزاند حال مز خواد هرکی که باشه

    ۲ ماه پیش
  • fatima

    در پارت 150

    ن اصلا دلم براش نمی سوزه

    ۲ ماه پیش
  • ویلیام عوضی

    در پارت 150

    واییی این مرد خیلییی حرومزادهههه ازش متنفرم همه ادمایی ک ب بقیه *** یا دست درازی میکنن سزاوار بدترین مرگن

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    💌💝💖💗💓💞💕🧡🩷❤️❤️ 🩹❤️ 🔥💔❣️💟💛💚💙🩵💜🤎🩶درانتظار جلد دوم🩶🤎💜🩵💙💚💛🧡🩷❤️❤️ 🩹❤️ 🔥💔❣️💟💕💞💓💗💖💝💌💐🌸💮🪷🌹🥀🌺🌻🌼🌷🪻⚘️💐🌸💮🪷🌹🥀🌺

    ۳ ماه پیش
  • دال

    1

    منتظر جلد دومش هستیم،لطفا زودتر بذارید 🙏🏻💚

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    1

    عزیزم جلد دومش رو نمیذارین؟

    ۳ ماه پیش
  • سهیلا عبدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم اگه کامنت‌های درخواست جلد دو زیر این رمان زیاد بذارین براتون جلد دو رو پارت گذاری میکنم ❤️💛

    ۳ ماه پیش
  • اَسماء

    در پارت 431

    من که منتظرم لطفا زود بذار دوست دارم بقیه اش رو بخونم ممنون❤️

    ۳ ماه پیش
  • ....

    1

    من ک منتظرجلددوم هستم❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • علیرضا۲۸

    در پارت 431

    سلام عزیزم خوبی، منکه بیصبرانه منتظر ادامه اش هستم😂

    ۳ ماه پیش
  • دال

    در پارت 434

    یعنی چی پایان جلد اول، بیقیه داستان یه رمان دیگست یا منظور فصل اول بود وبقیش هم همینجاست ؟ 🤔🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا عبدی | نویسنده رمان

    با سلام و درود جلد جدید رو به زودی در اپ منتشر میکنم منتظر باشید.

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 151

    از اول دوسش نداشت فک نکنم شانسی داشته باشه

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟