پارت هجده :

وحشت‌زده چشمانش را باز کرد و با تمام قدرت بیدارشد از شدت سرما به خود می‌لرزید اطرافش را با چشمانی گرد شده کاوید. خودش را بغل کرد و با صدایی لرزان گفت:
«اینجا دیگه کجاست؟ چه بلایی سرم اومده؟ خدایا؟»
با تعجب به خونی که روی صخره پخش شده بود نگاه کرد و در جست و جوی مصدر این خون تمام سر و صورتش را لمس کرد اما دیگر خبری از زخم نبود دیگر حتی درد هم نداشت. از جا بلند شد و چند قدم از جایی که نØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    خسته نباشین🌹

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️