بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت هجده :
وحشتزده چشمانش را باز کرد و با تمام قدرت بیدارشد از شدت سرما به خود میلرزید اطرافش را با چشمانی گرد شده کاوید. خودش را بغل کرد و با صدایی لرزان گفت:
«اینجا دیگه کجاست؟ چه بلایی سرم اومده؟ خدایا؟»
با تعجب به خونی که روی صخره پخش شده بود نگاه کرد و در جست و جوی مصدر این خون تمام سر و صورتش را لمس کرد اما دیگر خبری از زخم نبود دیگر حتی درد هم نداشت. از جا بلند شد و چند قدم از جایی که نØ
لطفا صبر کنید...

ثریا
1خسته نباشین🌹