لیست کلیه پارتهای رمان بازمانده نامیرا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 43
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 21
فایلین چشمانش را باز کرد و دستش را آرام روی شکمش کشید نه خبری از درد بود و نه حتی از آن شکافی که پوست سفیدش را دریده بود. اشکی از گوشه چشمش جاری شد. « متنفرم از این که بگم حق با تو بود اندرو...» دستش را به طرف فایلین دراز کرده و او را واردار به نشستن کرد. صورت فایلین مقابل اندرو قرار گرفت....
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 22
به یکی از افرادش چشمکی زد که او بلافاصله تیر وکمانش را درآورد تا اندرو را هدف قرار دهد که فایلین ناخودآگاه با یک نگاه زمان را متوقف کرد. لبخند اندرو پررنگتر شد و روی زمین فرود آمد اما دستانش همچنان مشتعل بودند که فایلین ترسیده گفت: «نمیدونم... نمیدونم چطوری اینجور شد چرا... چرا هیچی تکون نمی...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 23
تمام کسانی که در آن جا حضور داشتند شگفتزده به فایلین نگاه میکردند که فایلین موهای بلندش را که حالا به یخی تغییر رنگ داده بود یک طرف گردنش کشید و روی زمین فرود آمد و خطاب به آن درخت عصبانی گفت: «بهتره حد خودت رو بدونی!» بلافاصله شلاقهایی را که در هوا متوقف شده بودند را گرفت و با حرکت دستانش ...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 24
تازه به خودش آمد و به حلقه پیوست. همه دست در دست هم دور اندرو حلقه زده بودند که اندرو چشمانش را بست و زیر لب چیزهایی زمزمه کرد از زمین جدا شد و در هوا آرام دور خودش چرخید. نور بنفشی از دستهای جنگجوها بیرون آمد. اندرو چشمانش را باز کرد همان نور بنفش هم در چشمانش میدرخشید. فایلین ترسیده بود اصلا...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 25
با یادآوری صدای ظریف دختری که درگوشش گفت: «مراقب خودت باش» قلبش لرزید انگار دوست نداشت پدرش ردی از آن دختر بیابد فورا گفت: «پدر من هیچی یادم نمیاد نمیتونم ببینم ندیدمش» سرتکان داد از جا بند شد و گفت: «به زودی برمیگردم فقط مراقب خودت باش میسپارم ازت مراقبت کنن» پدرش بیرون رفت و نگاه سپید ام...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 26
«داری دروغ میگی!» «میتونم ثابتش کنم» فایلین داد زد: «چجوری؟!» زک دستش را روی هوا کشید و تصویری شفاف از ویلیام ظاهر کرد که پایش زخمی شده و روی زمین در افتاده بود. ناخودآگاه کره بلوری میان دست فایلین کم کم کوچک شد و از بین رفت با کنجکاوی و نگرانی که سعی در پنهان کردنش داشت پرسید: «اون کجا...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 27
فایلین با وحشت به عقب برگشتم. کلارک و دار و دستهاش مثل سایهای سنگین مقابل من ایستاده بودند و قلبم تهی شد. غولی که همیشه در گروه کلارک قدرتی غریب داشت، قدمی به سمت من برداشت. مشت گره کردم و ناگهان شعلهای آبی از میان انگشتانم زبانه کشید، نورش در فضا پخش شد و سایهها را عقب راند. کلارک سریع جلوی...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 28
با تلخی گفتم: ـ همیشه فکر میکردم دوستم هستی، اندرو. ـ هنوزم هستم… ولی وقتی با من لج میکنی، مجبورم جلوتو بگیرم. فقط بگو چطور این کارو کردی. نگاهی به ویلیام انداختم که هنوز مشت میزد و گفتم: ـ من هر چیزی رو که تصور کنم، اتفاق میافته. رنگ از چهرهاش پرید و کلارک با فریادی نامحسوس گفت: ـ ا...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 29
انگشتانش ناخودآگاه روی قسمتی از کمرم سر خوردند. ناگهان چشمانش از حیرت درشت شد و زیر لب گفت: – باورم نمیشه... تو همون نشونه رو داری! ابروهایم درهم رفت و ذهنم پر شد از سوالهای بیجواب. – نشونه چی؟ داری چی میگی؟ در یک چشم به هم زدن روبهرویم ظاهر شد، دستانم را محکم فشرد و با صدایی لرزان گفت: ...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 30
سرم را پایین انداختم. فکرها مثل مارهای سرد دور هم پیچیدند. تنها هدفم… نجات پدر و مادرم بود. همهی این مسیر لعنتی را برای آنها آمده بودم. «پس عهدی که با کلارک، پدر اندرو بستم چی میشه؟» این سؤال مثل خنجری در ذهنم فرو رفت. نفس عمیقی کشیدم و سرم را بالا آوردم. نگاه اندرو در چشمهایم نشست. صدایم کم...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 31
با اندرو به سمت جایی رفتیم که ویلیام هنوز در حباب محبوس بود. اندرو از اول کنارم بود، قدمهایش سنگین و نگاهش جدی بود. نمیتوانستم احساس کنم فقط به خاطر نگرانی برای ویلیام اینجا است یا چیزی بیشتر. نزدیک حباب رفتم و دستم را روی سطح براقش کشیدم. حباب لرزید و آرام پایین آمد تا پاهای ویلیام روی زمین ق...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 32
*** هیچ پاسخی ندادم. فقط راه افتادیم. اندرو پشت سرمان میآمد، سایهاش با ما کشیده میشد. میدانستم اندرو هنوز نگاهش را روی ما دارد… و این نگاه، پرقدرت و هشداردهنده، هنوز تمام نشده بود. قدمهایمان روی خاک نرم و نمناک صدای خفیفی ایجاد میکرد. زک جلوی درختها ایستاده بود و مسیر کلبه را نشان میداد...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 33
صدایم لرزان و نگران بود. دستم را روی سینهاش گذاشتم و نفسش را حس کردم. اندرو روی زمین، با چشمان پر از عصبانیت و شوک، تلاش کرد خودش را جمع کند، سرو صورتش زخم شده بود تکان خورد که خورده شیشهها از سر و صورتش ریختند. هنوز نمیتوانست جلو انرژی و خشم من مقاومت کند. کلبه همچنان تکان میخورد و من احسا...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 34
ویلیام قطرهای از اشک فایلین روی گونهام افتاد و پوست صورتم را لمس کرد. نگاه پر از اضطراب و نگرانش را به من دوخته بود. قلبم تند میزد و یک حس عجیب در سینهام پیچید. چشم راستم، کمی روشن شد و توانستم او را ببینم، هرچند هنوز تصویرش کمی تار و مبهم بود. اما کافی بود تا صورت زیبای فایلین را ببین...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 35
اخم کردم و گفتم: - تو نباید به کسی بگی! زک خندید: - چرا نباید بگم نکنه فکر کردی ازت میترسم فانی؟ - فانی؟ - آره خب تو یه انسان فانی هستی، داشتی فایلین رو گول میزدی که کوری آره؟ فکر کن اگه فایلین بفهمه تو چه آدم مزخرفی هستی و این همه مدت بازیش دادی فکر کردی چیکارت میکنه ها؟ - اخم کردم و ...
بروزرسانی در : ۳۴۹ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 36
او در دشتی خشک و بیپایان ایستاده بود. باد لباس بلندش را میرقصاند و نگاهش به افقی تهی بود. صدایش ضعیف و اندوهناک به گوشم رسید: - من... من فقط... دوستش دارم! - قلبم فرو ریخت. یعنی چه کسی رو دوست داشت؟ من از چی بیخبرم؟ گلویی خشکشدهام را فرو دادم. - فایلین؟! اما او نمیشنید. قدمی برداشت...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 37
- این… اینو میبخشم… بلور ناگهان شروع به درخشش کرد. تصویر درون آن موج زد و نوری گرم و طلایی سراسر فضای اطراف را پر کرد. میکو نفس عمیقی کشید و سپس گفت: - حالا… حالا من میتوانم راه خروج را باز کنم. بلور در دستانم سبک شد و انگار نفس میکشید. میکو به سمت من آمد و دستش را روی بلور گذاشت: - چیزی ک...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 38
به سمت دروازهای عظیم راه افتادیم؛ دیواری از سنگ سیاه با رگههای نور سبز که انگار رگهای زندهای در آن میتپیدند. راه رسیدن به دروازه مثل پیمودن رگی از دل زمین بود؛ باریک، تاریک و زنده، و هر قدمی که برمیداشتم هوا سنگینتر میشد. وقتی نور آبی دروازه از میان شاخهها دیده شد، ایستادم و مشتهایم لرز...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 39
وقتی وارد دنیای مالکونها شدم، همه چیز مثل آب و آتش بهم ریخته بود؛ زمین و آسمان، زمان و فضا، هیچ چیز طبیعی نبود. مه سبز و نورهای خیرهکننده دورم میچرخید و من، با دستان خونآلود و قلبی که مثل طبل میکوبید، در حیرت ایستاده بودم. ناگهان مردی از میان نور ظاهر شد، قامتش بلند و چشمانش مثل دو ستاره در ...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان بازمانده نامیرا - پارت 40
هوا هنوز پر از مه و نور بود و من سعی میکردم نفس عمیق بکشم و خودمو جمع کنم. هنوز باورم نمیشد همه چیزی که فکر میکردم واقعی بوده، دروغی بزرگ بوده. آزرین کنارم ایستاده بود، قامت عظیم و هیبتش مرا وادار میکرد سر جایم خشک بشم. – گوش کن آریون، الان وقت حرف زدن و شک کردن نیست، باید یاد بگیری چطور از ...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
