پارت صد و سوم :

چه خوب که همه ی جلساتش را کنسل کرده بود.مرده شور هرچه جلسه بود را باید می بردند.گور پدر هر جلسه ی اعصاب خردکنی که باعث شده بود از خودش ،نیازها و این دختر تو دل بروی ساکت و آرام،دور بماند. به سختی سکوت را شکست:تو از دوستی چی می خوای؟از دوستی با یه مرد مثلا!
بعد ظرف قارچهای سفید و تمیز را جلو کشید و شروع کرد به خرد کردنشان.خیلی تمیز و اصولی خرد می کرد.سالها تنها زندگی کرده بود و اشپزی بلد بو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا

    0

    چی شد؟؟ پارت نمی زاری مهشاد جون؟

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چرا امشب می ذارم عشقم یه کم درگیر بودم این چند وقت...

    ۶ ماه پیش
  • شیوا

    0

    عالی هستیی واقعا لذت بردم این پارت سوای پارتای دیگ بود

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • نگین

    0

    عاشق دانیال عاشقم چقدر فرق داره تو محیط خونه با کار

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    بعضی‌ها اینطورین

    ۶ ماه پیش
  • اسی

    0

    نفسه دانیال نفسسسس چ خریدی کرد کرد خونه شده برامون

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    کرد خونه؟

    ۶ ماه پیش
  • شیوا

    0

    من تو عقد م عضوم مرررسی امروز عضو شدم

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خوش امدی

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    افسون خیلی ساده ست،فکرنمیکنم اگه بدونه دانیال قبلا بااون همه زن بوده کوتاه بیاد

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    اون همه کجا بود اکرم جان ؛)))...قشنگم دو نفر بیشتر نبودن.موگه و به دختر دیگه.یه دور دیگه داستانو مرور کن عزیزم.دوره و زمونه عوض شده.الان همه قبل از ازدواج با چند نفر دوستن.این یه چیز طبیعیه...شاید درست نباشه و خیلی‌ها مخالف باشن.اما خب من روانشناسی خوندم دیگه... نمی شه جلوی جامعه رو گرفت.بالاخره تا

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    نه منظورم این نبود که باتعداد زیادی بوده،منظورم اینه مدت زمان زیادی با دخترزندگی کرده،اخه هرچی هم دوره زمونه عوض شده باشه من ک نمیتونم همچین چیزی رو قبول کنم،خداروشکرکه من مال این دوره زمونه نیستم☺️☺️☺️

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دیگه تنها بوده و بی مادر و پولشم داشته.اوووه اکرم جان الان تو تهران پره.ازدواج تموم شده.همه فقط ازدواج سفیدن.چون من روان شناسی خوندم و مشاوره می دم و تو جامعه م ،دارم به چشم می بینم و لمس می کنم.البته که ماها نمی تونیم جلوی چیزی رو بگیریم...فقط می تونیم مراقب خودمون باشیم.همین. ؛)))

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    پس عقد ممکنه و نخوندی...دختره بدتر از پسره ست...

    ۶ ماه پیش
  • شیوا

    1

    ووووی وووی چه پارت عالی نوشتی چ عالی چقدر قشنگ چه عشقولانه مررررسی اخیش نشست بهم

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم...

    ۶ ماه پیش
  • شیوا

    1

    عاشقونه نویسیت عالیهههههه

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    فدات عزیزم ممنونم

    ۶ ماه پیش
  • Sajede_17

    1

    این قسمت یکم احساسی تر بود مثل همیشه عالی بودی مرسی🌹

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • Sajede_17

    0

    آره خیلی خوب مینویسی من حس میکنم اینا قراره تا آخرش باهم پیش برن اما خب نمیشه هم پیش بینی کرد یهو دیدی غافلگیر شدم،، 😅

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقا عزیزم غافلگیری پشت غافلگیری...

    ۶ ماه پیش
کپی شد!