پارت صد و دوازده :

گفت: نه! می خواستم بگم که امروز کاری ندارم برای بعدازظهر!
انتظاری گوشه ی لبش را خاراند:خب...پس بریم سوار ماشین شیم؟
افسون لبخند زد:من عجله دارم.جای دور نه!
انتظاری سر بالا داد:کافه غروب؟همین پایین؟
افسون تند گفت:بله...
دانیال جلو رفت و افسون شانه به شانه اش شد.هر دو دلهره داشتند.آن هم زیاد!
کافه غروب،شلوغ بود آن وقت سال.انگار همه از خرید عید خسته بودند و آمده بودند توی آن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا

    0

    دنی جون چیز دیگه ای لازم نداری آیا بگو تعارف نکن دخترمونو بدیم ببری خونه؟ مهشاد جونی آنقدر من این رماناتو دوس دارم کههههه هر کدوم ی جورن تورو خدا تو عید بازم پارت بزار عشقی

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزمی...گذاشتم امروز

    ۵ ماه پیش
  • Sajede

    1

    الان فهمیدم پس اون تیکه های رمان گذشته دانیال هست نه زمان حالش پس ، این رمان فقط یدونه دانیال داره ، چرا من فکر میکردم دوتا داره😅

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    نه عزیزم یه دانیاله:⁠-....😀😀😀😀

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    نه عزیزم داستان فلش بک داره

    ۵ ماه پیش
  • مینا

    1

    اقا دانیال بد نگذره مادر دیگه چی دوست داری چه منو هم ردیف کرده😅

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    والا به خدا ؛)))

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️