پارت صد و شانزده :

دستش روی شماره ی دیگر رفت.انگار به جای مغزش قلبش فرمان داده بود.یا روحش یک چیز دیگر می خواست غیر از آن چیزی که در خودآگاهش بود.همیشه وقتی از خود بیخود می شد،ناخودآگاهش بهتر عمل می کرد و قویتر می شد.دستش سمت شماره هایی می رفت که نباید و گاهی اوقات کارهایی می کرد که نبایدتر!
_الو؟
افسون خواب آلود گفت:بله؟شما؟
_این موقع شب کی می تونه باشه؟خب منم دیگه!
دختر خمیازه کشید:خوبی؟چی شده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    چقد غمگین شده داستان

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خوب میشه حتما زندگی غم و شادی با هم داره

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    اخی چقد دلم سوخت واسه پیرمرده...

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    طفلکی

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خیلیا داغ جوون دیدن...و سخت بوده براشون

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    0

    اشکم دراومد واقعا خدانکنه کسی داغ جون ببینه

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقاااا

    ۴ ماه پیش
  • Sajede

    1

    وای خدای من باورم نمیشه جدی جدی سایه مرد، آخ! گناه داشت خیلی دلم براش سوخت فقط ۱۶سالش بوده 😢

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    اره طفلک

    ۴ ماه پیش
کپی شد!