ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت شصت و هفتم :
نگاهی به سوی جنگل انداختم. انگار صدا از آنجا میآمد و کور سوی نوری را از میان درختان میتوانستم ببینم. چند دختر از کنارهی جنگل دست در دست هم به سوی نور دویدند. یعنی این وقت شب چه خبر شده بود؟ این دخترها از کجا آمده بودند؟ به سوی دشت نگاه کردم تا شاید روستایی آن حوالی پیدا کنم. جز تپههای پست و بلند چیزی دیده نمیشد. دوباره به جنگل خیره شدم. دستهای دیگر از دختران خنده کنان پیدایشان شد و

لطفا صبر کنید...

پرنیا
0اینا میخوان باخوردن اون شربت روح ماسیس رو بگیرن و کنار خودشون باشه