پارت شصت و هفتم :

نگاهی به سوی جنگل انداختم. انگار صدا از آنجا می‌آمد و کور سوی نوری را از میان درختان می‌توانستم ببینم. چند دختر از کناره‌ی جنگل دست در دست هم به سوی نور دویدند. یعنی این وقت شب چه خبر شده بود؟ این دخترها از کجا آمده بودند؟ به سوی دشت نگاه کردم تا شاید روستایی آن حوالی پیدا کنم. جز تپه‌های پست و بلند چیزی دیده نمی‌شد. دوباره به جنگل خیره شدم. دسته‌ای دیگر از دختران خنده کنان پیدایشان شد و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    اینا میخوان باخوردن اون شربت روح ماسیس رو بگیرن و کنار خودشون باشه

    ۹ ماه پیش
  • Kosar

    0

    آخ که چقد زیبااا و در عین حال ترسناک بودد😭سعیده من مطمئنم تو اینارو از نزدیک تجربه کردی😭😍😍

    ۱۲ ماه پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    😂😂😂😂 ممنون عزیزم ❤️❤️🙏🙏

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️