پارت شصت و یک :

صبح زود قبل از اینکه خورشید طلوع کند از خواب بیدار شده بودم. باز خواب عجیبی دیده بودم که به محض چشم باز کردن از یادم رفته بود. فقط تصاویر گنگ و نامفهومی از خودم یادم مانده بود. انگار در خواب با خودم حرف میزدم. به تازگی رویاهایی که در عالم خواب می‌دیدم زیاد شده بود ولی هیچکدام در خاطرم نمی‌ماند. بیرون هنوز باران می‌بارید و باد به پنجره می‌کوفت. رعد و برق زد و شدتِ باران سیل آسا را افزود. چف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    ماسیس بیچاره ،از دردی که کشید واقعا دلم سوخت😥

    ۹ ماه پیش
  • رستا

    1

    ماسیس🥲خدایاا این چه تقدیریه اخه!

    ۱ سال پیش
  • Kosar

    0

    عزیزم عالیییی بود کاشششششش امشب یا فردا پارت هدیه بزاری😥تو خماری موندم😂🥰

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم ❤️❤️🌹🌹

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️