پارت شصت و یک :

صبح زود قبل از اینکه خورشید طلوع کند از خواب بیدار شده بودم. باز خواب عجیبی دیده بودم که به محض چشم باز کردن از یادم رفته بود. فقط تصاویر گنگ و نامفهومی از خودم یادم مانده بود. انگار در خواب با خودم حرف میزدم. به تازگی رویاهایی که در عالم خواب می‌دیدم زیاد شده بود ولی هیچکدام در خاطرم نمی‌ماند. بیرون هنوز باران می‌بارید و باد به پنجره می‌کوفت. رعد و برق زد و شدتِ باران سیل آسا را افزود. چف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    ماسیس بیچاره ،از دردی که کشید واقعا دلم سوخت😥

    ۷ ماه پیش
  • رستا

    1

    ماسیس🥲خدایاا این چه تقدیریه اخه!

    ۱۱ ماه پیش
  • Kosar

    0

    عزیزم عالیییی بود کاشششششش امشب یا فردا پارت هدیه بزاری😥تو خماری موندم😂🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم ❤️❤️🌹🌹

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!