ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت شصت و دوم :
*****
رو اندازی که بر پاهایم انداخته بودم را به دور شانههایم پیچیدم و به لبهی ایوان رفتم. سه روز میشد که باران بیوقفه میبارید و کسی نمیتوانست حتی از خانه خارج شود. من هم به بهانه باران این چند روز را استراحت کرده و از اتاقم خارج نشده بودم. بکتاش مرتب به من سر میزد و برایم ضماد سوختگی میآورد. به زودی جای سوختگی بهبود پیدا میکرد و میتوانستم با فراغ بال راحتتری به گپار بروم.
لطفا صبر کنید...
