پارت شصت و دوم :

*****
رو اندازی که بر پاهایم انداخته بودم را به دور شانه‌هایم پیچیدم و به لبه‌ی ایوان رفتم. سه روز می‌شد که باران بی‌وقفه می‌بارید و کسی نمی‌توانست حتی از خانه خارج شود. من هم به بهانه باران این چند روز را استراحت کرده و از اتاقم خارج نشده بودم. بکتاش مرتب به من سر می‌زد و برایم ضماد سوختگی می‌آورد. به زودی جای سوختگی بهبود پیدا می‌کرد و می‌توانستم با فراغ بال راحتتری به گپار بروم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!