ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت هفتاد و سوم :
تا صبح نخوابیدم و اطراف چادرها قدم زدم. با طلوع خورشید، احساس کردم توانستهام ذهنم را سامان ببخشم و منطق را حاکم اندیشههایم کنم. من و ماسیس دوجریان مخالف رود بودیم که مسیرهای متفاوتی را طی میکردند. رودهایی که در یک برهه از زمان باهم تلاقی میکردند و باز به راهشان ادامه میدادند و از هم میگذشتند.
آریو از چادر بیرون آمد و من را که روی سنگی نشسته بودم و سوت گِلی میساختم دید.
لطفا صبر کنید...
