پارت شصت و هشتم :

اگر آن را می‌خوردم پدرم من را هم قبول می‌کرد؟ می‌فهمید که باید من را هم دوست داشته باشد؟ مثل یارا، آژند و دلاریس؟ خواهرانی که یار و شفیق یکدیگر بودند... دلم می‌خواست من هم عضوی از آن جمع باشم. باهم حمام کنیم و موهای یکدیگر را شانه بزنیم. در تالار کنار مادرمان بنشینیم و گپ و گفتگو کنیم. دلم می‌خواست حتی اگر شده یکبار سرم را روی پای مادرم بگذارم و نوازشم کند. این رویای من بود! رویایی ناچیزی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    وای احساس می کنم وارد یه دنیای جادویی شدم... چقدر زیبا و باجزئیات نوشتید🥲🙏🏻

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    چقد جذاب و هیجان انگیز در عین حال وحشتناک😐😥

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️