پارت شصت و سوم :

با صدایی نامعلوم چشمانم را باز کردم. اتاقم نیمه تاریک بود و انوار نارنجی خورشید، اتاق را در برگرفته بود. یادم نمی‌آمد چه موقع خوابم برده و اکنون زمان غروب است یا طلوع خورشید؟ از جایم بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. همه جا بسیار تاریک بود و فقط نوری سپید در راهرو می‌درخشید. نور را می‌شناختم... گوهر شب چراغ بود ولی چه کسی آن را از زیرزمین بیرون آورده؟ گام برداشتم و به سویش رفتم. انگار گوهر در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    ای وای که قراره ماسیس قربانی باشه ...

    ۹ ماه پیش
  • ساجد

    0

    مثل همیشه عالی قلمت مانا سعیده جون😘🧿اون چهره ی دختری که گفت هنوز ب دنیا نیومده درمنه بود؟

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    آفرین به این دقت👏 فکر کردم کسی متوجه این نکته نشده 😂🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • ساجد

    0

    ماشاءالله قلمتون عالیه وقتی میخونم تو رمان غرق میشم خودمو تو اون مکان و زمان حس میکنم بخاطر همین متوجه نکته ها میشم😉😘

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم لطف داری ❤️❤️🌹🌹🙏

    ۱ سال پیش
  • رستا

    0

    هیچ رمانی هیچ فیلم سریالی نمیتونه تا این حد مو به تنت سیخ کنه چشام از تعجب باز مونده!این قسمت اگه شاخکار نیست پس چیه؟!حدس زده بودم ممکنه خالق باشه و صد حیف و چقدر تلخ که ماسیس قربانیه:)

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم واقعا مرسی از محبتت ❤️❤️🌹🙏🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️