پارت هفتاد و چهارم :

ظهر در نزدیکی مزرعه‌ای کوچک برای خوردن غذا توقف کردیم. گرداگرد مزرعه را خار و چوب چیده بودند و چند گاو در اطراف آن در حال چریدن بودند. نور خورشید بر زمین می‌تابید ولی نمی‌توانست در مقابل سوز سرما پیروز شود. گرمایش چون غباری در هوا محو میشد. خدمتکاران، آتش برای پخت غذا آماده کردند و دیگ‌های بزرگ را بر رویش گذاشتند. زینِ نوند را روی گاری گذاشتم و از زیر چشم، ماسیس را دیدم که از ارابه پایی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️