ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت بیست :
کاروان به وسط تنگه رسیده بود که گروه دوم به آنها حمله کردند. آریشا به سرعت از پشت تخته سنگ بلند شد ولی دستور حمله نداد و با عصبانیت به همراهش گفت:
- چرا منتظر علامت نماندند و یکباره یورش بردند؟
من خود را به او رساندم و گفتم:
- تعدادشان بسیار کم است، گمان میکنم تله باشد.
با عصبانیت گفت:
- من هم چنین فکر میکنم.
یکی از همراهانش که مانند دفعهی پیش صورتش را پوشانده بو
لطفا صبر کنید...
