پارت شانزده :

خدمتکاران قصر، صندوقچه‌ی زرمینه را از گاری پایین آورده و آن را به اتاق من آورده بودند. در حالی که وسایل و لباس‌هایش را بررسی می‌کرد گفت:
- زیبایی اینجا بی‌مثال است. لحظه‌ای که وارد قصر شدم، خیال کردم مرده‌ام و ایزد من را به بهشتش راه داده است. خوش به حال ساکنانش...
دست از گشتن کشید و پرسید:
- به راستی، عالیجناب خشاتریا کجاست؟
-از قصر بیرون رفته است. پادشاه تا چند روز آینده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    وااای دقیقا منو یاد چمروش انداخته ..چقد دلتنگ درمنه شدم❤️❤️

    ۷ ماه پیش
  • رویا

    1

    توصیف و فضا سازی داستان عالیه آنقدر درست دقیق به جزئیات پرداخته شده من وقت خوندن داستان حس می کنم تو اون فضا و مکان هستم. مرسی سعیده جان❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. مرسی که همراهمی 🙏❤️🌹

    ۱ سال پیش
کپی شد!