پارت شانزده :

خدمتکاران قصر، صندوقچه‌ی زرمینه را از گاری پایین آورده و آن را به اتاق من آورده بودند. در حالی که وسایل و لباس‌هایش را بررسی می‌کرد گفت:
- زیبایی اینجا بی‌مثال است. لحظه‌ای که وارد قصر شدم، خیال کردم مرده‌ام و ایزد من را به بهشتش راه داده است. خوش به حال ساکنانش...
دست از گشتن کشید و پرسید:
- به راستی، عالیجناب خشاتریا کجاست؟
-از قصر بیرون رفته است. پادشاه تا چند روز آینده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    وااای دقیقا منو یاد چمروش انداخته ..چقد دلتنگ درمنه شدم❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • رویا

    1

    توصیف و فضا سازی داستان عالیه آنقدر درست دقیق به جزئیات پرداخته شده من وقت خوندن داستان حس می کنم تو اون فضا و مکان هستم. مرسی سعیده جان❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. مرسی که همراهمی 🙏❤️🌹

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️