ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت دوم :
- چه نسبتی با این دزد کوچک داری؟ نکند برادرش هستی؟ ها؟ شاید همپدرش هستی که اینگونه از او دفاع میکنی... آها... حتما هم پدرش هستی. با این سن و سالت به جای اینکه کار کنی و خرجشان را بدهی تولههایت را روانه بازار میکنی تا با دزدی شکم خودشان را سیر کنند.
مرد جوان سعی کرد به او حمله کند ولی خشاتریا فورا خود را به میانشان انداخت و از هم جدایشان کرد.
-کافیاست برادران...
مرد میوه فروش از پشت خشاتریا گردن دراز کرد.
-او باید پول آلویی که این بچه حرامکرده را بپردازد اگر نه به حاکم شکایت میکنم و پدر و پسر را به زندان میاندازم. شرط میبندم که اینها دست پروردههای دیوها هستند...
صدایش را بلندتر کرد.
- آهای یک نفر سربازان را خبر کند...
خشاتریا هم به نوبهی خودش با صدای بلند اما کنترل شدهای گفت:
- ساکت باش مرد چرا قشقرق به پا میکنی؟
مرد با احترامی نسبی به مشتریاش که قصد خرید از او را داشته گفت:
- خودتان که میدانید این روزها خرج زندگی بالا رفته من برای خرید هر دانه میوه چه سکهها که خرج نکردهام نمیتوانم بگذارم مالم دود هوا شود.
پدر رو به مرد جوان کرد و گفت:
- اگر مایل باشید من پول آلو را پرداخت میکنم تا این قضیه تمام شود.
مرد جوان پسر بچهی گریان را به سمت خودش چرخاند. کف دستش را به صورت او کشید و خونهای صورتش را تمیز کرد و در همان حال گفت:
- حتما!
پسرک را با یک دست بغل گرفت و مرغ بیمار را که روی زمین بدون حرکت نشسته بود، با دست دیگرش چنگ زد. بدون حرف اضافهای راه افتاد. بچههای دیگر که از ترس پنهان شده بودند از پشت غرفهی پوست فروش بیرون آمده و به دنبال آنها دویدند.
میوه فروش شروع به تملق گویی از خشاتریا کرد و گفت:
- شما بسیار بزرگواری کردید من این آدمها را به خوبی میشناسم مردمی پست و حقیرند که جز دزدی کار دیگری ازشان ساخته نیست. روز به روز هم به تعدادشان افزوده میشود. اگر وساطت شما نبود، میگفتم یک درس حسابی بهشان بدهند.
نگاهم را از مرد جوان که حالا دور شده بود گرفتم و به خشاتریا دوختم. با اینکه او به آن مرد و بچهها لطف کرده بود، حاضر نشده بود تشکر کند. می توانستم حس کنم که حتی نگاه مرد جوان به خشاتریا با خشم و کینه همراه بود. سری در تایید میوه فروش تکان دادم.حق با او بود؛ آنها واقعا انسانهای پست و حقیری بودند.
خشاتریا بعد از پرداخت پول، کیسه نخی را گرفت و با هم به راه افتادیم. بازویش را گرفتم و گفتم:
- نباید به جای آن مرد پول میدادید... حتی از شما تشکر هم نکرد.
چند ضربهی آرام به انگشتانم نواخت و گفت:- «ماسیس»! کمی گذشت همیشه چاره گشاست. باید بیشتر در میان مردم باشی تا بهتر احوالشان را درک کنی و بشناسی.
تصور میکردم قرار است به محل اقامتمان بازگردیم اما به سمت مخالف حرکت کردیم. چند نفری با عجله به همان سو که میرفتیم دویدند. پرسیدم:
- کجا میرویم؟
-میخواهم کمی بیشتر با اطراف آشنا شوی و شرایط را با چشم خودت ببینی.
کمی از بازار دور شدیم و به سمت میدانی در همان نزدیکی رفتیم. مردم زیادی در کنار عبادتگاهی بزرگ و باشکوه جمع شده بودند. پرسیدم:
- چه خبر شده؟ چرا مردم اینجا جمع شدهاند؟ این موقع از روز میخواهند دعا کنند؟
خشاتریا جوابم را داد:- اینجا معبد گاو «هَدَیوُش»است... محل دعا و نیایش و همچنین اجرای...عِ.. عدالت است.
کلمه عدالت را با تردید به زبان آورد و گفت:
- خودت در ادامه آنچه که باید را خواهی دید.
از پلههای خانهای بالا رفته و زیر سایهبانش جای گرفتیم. عبادتگاه از این قسمت بهتر دیده میشد. آن را به شکلی چهار گوش ساخته بودند که یک زاویهی مثلثی از وسط ضلع روبه رویش بیرون زده بود و پنجرههایی کوچک و بزرگ داشت. درهای طلایی رنگ ورودیاش از هر دو سوی مثلث دیده میشد و مجسمهی گاو «هَدَیوُش» روی دیوار کندهکاری شده بود. بدن گاو روکشی از برنج داشت و مانند طلا در آفتاب میدرخشید. شش شاخ بلند و نوک تیز روی سرش خودنمایی میکرد و یال سرخ رنگش انگار در هوا پیچ میخورد. شاید هم برای نشان دادن آتشین بودنِ یالهایش آن را اینگونه ساخته بودند. زیرا در افسانههای پیشینیان آمده بود که هَدَیوُش گاوی بلند و قوی هیکل است که یالهایش از آتش ساخته شده و میتواند با افزایش دمای یالش هرچیزی را ذوب کند. میگفتند که زرگران، طلای تاجِ شاه تورتک را روی یالهای اینگاو آب کرده و ساخته بودند. به نظر میرسید که هَدَیوُش بیشتر شبیه به افسانهای دروغین باشد ولی مردم آن را ستایش میکردند و در گذشته از خشاتریا شنیده بودم که شاه تورتک یکی از آنها را در اختیار دارد. سمت دیگر مثلث نیز مجسمهای به همین شکل وجود داشت و هر دو گاو در حال حرکت به سمت درهای ورودی بودند. دو نگهبان به همراه یک پسر نوجوان از درِ سمت غربی خارج شدند و سرو صدای مردم کمی اوج گرفت. چشم و دستان پسررا از پشت سر بسته بودند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده نعیمی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم 🌹❤️
۹ ماه پیشهدیوش
1نمادهایی به کار رفته توی کتاب رو دوست دارم این سر زدن های بی نام نشون از آدمی که انگار جزو از سران هست
۱ سال پیشنیلوفر
0مرسی خوب بود
۱ سال پیش
سعیده نعیمی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم 🙏🙏❤️
۱ سال پیشکوثر
0قشنگ بود ممنون
۱ سال پیشعسل
0واقعا یک گاو را ستایش میکردند دیوونه بودند
۲ سال پیشنیلوفر آبی
2قشنگ بود مرسی خسته نباشید
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
2عالی واقعا این سبک زمان رو دوست دارم