پارت یک :

مقدمه:
کشف ماوراء و دنیای سحر و جادو، برای انسان‌ها همانند پیدا کردن بهشت بود. بهشتی که می‌توانستند به آن شکل دهند، بسازند و یا حتی خرابش کنند. انسان‌ها فکر می‌کردند که با جادو، قادر مطلق هستی خواهند شد ولی از چیزی غافل مانده بودند و یا شاید فکر می‌کردند که در ازای قدرت، بسیار بی‌اهمیت و پیش پا افتاده است.
هرکس که خواهان ذره‌ای از این نیروی عظیم است باید بداند که سحرجامد نیست، روان است و قادر به ادراک! جادو همیشه دست برتر را دارد و انسان هرگز نمی‌تواند کاملا بر آن چیره شود. فرقی ندارد که نیت قلبی‌ در استفاده از آن نیک باشد یا شر! این توده‌ی طماع در ابتدا خواسته‌های ناچیز را اجابت می‌کند و سپس به ازای هرخواسته، چیزی ارزنده‌تر را از تو پس خواهد گرفت. چیزی که نمی‌دانی قادر به پرداختش خواهی بود یا اینکه در آخر مغلوب قلبت می‌شوی.
------
هنوز ساعاتی تا ظهر مانده بود و هوا به شدت داغ بود. گرما کسلی و خواب‌آلودگی را به آدم منتقل می‌کرد. کنار غرفه‌ی میوه‌فروش روی چهارپایه‌ای کوچک نشسته و از پشت به درخت کنار تکیه زده بودم. چشمانم را به سختی باز نگه داشته بودم تا خوابم نبرد. خورشید بی‌رحمانه به کل بازار و غرفه‌ها می‌تابید و نفس‌های زمین با هرمی گرم به هوا می‌رفت. گه‌گاهی نسیمی ملایم میان برگ‌های درخت می‌پیچید و قبل از اینکه خنکایش را حس کنم، بوی مرداری که از دوردست‌ها با خود آورده بود، مشامم را آزار می‌داد. گوشه‌ی سراندازم را جلوتر کشیدم و مقابل بینی‌ام نگه داشتم.
بازاریان تسلیم‌وار زیر سایه‌ی چادر غرفه‌هایشان به کوچه‌های خالی از مشتری چشم دوخته بودند. اگر کسی اجناسش را با جار زدن تبلیغ می‌کرد، همتایانش آخرین امیدش را هم خاموش می‌کردند که «بی‌خود حنجره‌ات را خراش نده، هیچ‌کس برای خرید نمی‌آید.» و آرام‌تر با خود نجوا می‌کردند: «آخر پولی در جیب کسی نمانده که بخواهد خرج لوازم غیرضروری کند.» چند فحش و لعن هم نثار دیوها می‌کردند و در ستایش شاه تورتک لب به ثنا می‌گشودند.
به نظر می‌آمد که اوضاع شهر بسیار به هم ریخته است و جز گدایان که بی‌شمار بودند و اندک مشتریان مرفه، کسی در بازار نمی‌چرخید. با خمیازه‌ای کوتاه چشم چرخاندم و چند کودک پابرهنه و کثیف را دیدم که مرغی لاغر و نحیف را سفت نگه داشته‌اند تا از چنگشان فرار نکند. به نظر می‌رسید که آن را برای فروش آورده‌اند. با خودم فکر کردم که حتما آن را از جایی دزدیده‌اند. کنار غرفه‌ی پوست‌فروش، روبه‌روی میوه‌فروشی نشسته بودند و از نیم‌سایه‌ی چادرش بهره می‌بردند. همانطور که مرغ بیمار را نگه داشته بودند، چشمان کوچک و حریصشان به میوه‌های روی پیشخوان دوخته شده بود. چند مگس به گردشان جمع شده و روی صورت و دستانشان می‌چرخید. پیداست که هفته‌هاست آب به خود ندیده‌اند و سراسر چرک و بیماری بودند. دختربچه‌ای که از همه کوچکتر بود، آب از دهانش جاری شده و مگس‌های بیشتری در حفره‌ی دهانش می‌چرخیدند. چهره‌ام در هم رفت و از آن‌ها رو گرداندم. در همین هنگام شبح «خِشاتریا» را در هُرم داغ آفتاب دیدم. در انتظارش از جایم بلند شده و ایستادم. نفس خسته‌ای کشیدم و با خود فکر کردم که بالاخره بعد از چند ساعت گشتن در بازار به مکان استراحتمان بازمی‌گردیم. چند روزی می‌شد که از دژآسود آمده بودیم، اما در قصر جناب «هومان» کسی از ورود ما خبر نداشت و در خانه‌ای موقتی اسکان گرفته بودیم.
خشاتریا دست روی ریش‌های مرتب و تمیزش کشید و با اشاره‌ی سربه من فهماند که کمی دیگر باید منتظر بمانم. لباس‌های معمولی به تن داشت ولی با این حال میوه‌فروش با احترامی که بیشتر متملقانه بود، مقابلش ایستاد. مرد میوه فروش به درخواست او با دستانی فرز آلوهای درشت و سالم را از میان میوه‌هایش جدا کرده و درون سبد حصیری ریخت. هنگام جدا کردن آلوها یک دانه‌اش قل خورده و به زمین افتاد. یکی از آن بچه‌های چرک و کثیف با جستی آلو را قاپید و با یک گاز بزرگ، نیمی از آن را به دندان گرفت. آبِ میوه از اطراف دهانش سرازیر شد و با ولع فراوان سعی داشت همه را یک جا قورت دهد. بچه‌های دیگر هم دورش حلقه زدند تا شاید سهم کوچکی از آلو نصیبشان شود. میوه فروش با شتاب از پشت پیشخوان بیرون آمد و به پسرک نهیب زد:
- ای دزد کثیف...
مشت پسر بچه را که به دهانش برده بود، از صورتش جدا کرد و پشت دست جانانه‌ای به دهان پسرک زد. سرش فریاد کشید.
- در روز روشن دزدی می‌کنی؟ می‌دهم شلاقت بزنند و دستت را قطع کنند.
هسته‌ی آلو که هنوز در دهان پسربچه بود، با ضربه‌ی مرد به لثه و دندانش خورده و دهانش را پر از خون کرد. بچه‌های دیگر با وحشت فرار کردند و پشت غرفه‌ی پوست فروش مخفی شدند.
خشاتریا قدمی برداشت تا وساطت کند. میوه فروش می‌خواست برای سیلی بعدی خود را آماده کند که دستش از پشت به بدنش فشرده شد. جوانی که دو سر و گردن از میوه فروش بلند قامتر بود، دست او را با غیظ نگه داشته بود. با لحنی تند گفت:
- شرم نمی‌کنی که دست روی یک کودک بلند می‌کنی؟ رحم و مروت نداری؟
میوه فروش جواب داد:
- این بچه دزد است. یکی از میوه‌های من را دزدیده. اگر الان تنبیه نشود، قطعا بزرگتر که شد یکی از جاسوسان دیوها می‌شود. باید شلاق بخورد.
مرد جوان دست او را اندکی فشرد و با دندان‌هایی قفل شده به هم گفت:
- فقط برای یک دانه میوه می‌خواهی این بچه را شلاق بزنی؟ آن هم یک کودک گرسنه را؟
میوه فروش با اینکه از او قدکوتاهتر بود و از هیبت و جوانی‌اش می‌ترسید، نمی‌خواست از خودش ضعف نشان بدهد. دستش را به زور از میان چنگال‌های او آزاد کرد و غرید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نیل

    1

    جذاب و زیبا 😍😍

    ۵ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    چه شروع جذابی🤍🤍

    ۷ ماه پیش
  • Zara

    0

    رمان زیبای ماسیس ،دوباره از پارت یک شروع به خوندش کردم😍

    ۹ ماه پیش
  • کتاب بی‌نظیره

    1

    دوباره شروع کردم به خوندن پارت ها و برام لذت بخشه دونستن از دنیا جادو در قالب کتاب حس می کنم هربار باید برگردم و از اول بخونم چون تو پارت کلی کد و نکته هست که باپیش رفتن داستان بهش پی می بریم و همین هم داستان رو برای خیلی جذابش کرده ممنون سعیده جون

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون از شما بابت همراهیتون❤️❤️🙏

    ۱ سال پیش
  • پیردل

    0

    فعلا نخوندم

    ۱ سال پیش
  • الهام

    1

    رمان قشنگی هست زمانی که تو *** پارت گذاری میشد می خوندم اما دیگه ادامه داده نشد خوشحالم دوباره پارت گذاریش شروع شده

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    عزیزم خوشحالم که دوباره همراهی شمارو دارم 🙏🙏❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    مرسی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • راضیه

    7

    من رمان های تخیلی و قدیمی را خیلی دوست دارم افسانه چمروش را دوبار خوندم و اتفاقی این رمان به چشمم خورد و نحوه نوشتار اون جذبم کرد . عالی

    ۱ سال پیش
  • .....

    1

    خوشحالم بلاخره این رمان پارتگذاری شد

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    🙏🙏🌹❤️

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    خوشم اومد من عاشق این سبک رمانها هستم ممنون

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    🙏🙏❤️❤️ممنون عزیزم

    ۱ سال پیش
کپی شد!