ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت سوم :
نگهبانان روی پلکانِ وسیع جلوی عبادتگاه در سکوت ایستادند.
حس کردم زانوان پسر بچه در حال لرزیدن است. از خشاتریا پرسیدم:
- پدر چرا اورا گرفتهاند؟
با اشاره ابرو خواست که فقط تماشا کنم.
یک «شِنایا» با لباسی بلند و زرد رنگ که ردایی به رنگ قهوهای و کوتاهتر از پیراهنش به تن داشت، از در دیگر خارج شد. طوماری در دست داشت و موقرانه روبه روی مردمایستاد. کلاهش را روی موهای بلند و سیاهش ثابت کرد و با نگاهی به نگهبانها دستور داد که مردم را ساکت کنند. با فریاد آنها همهمهها خوابید و شنایا گلویی صاف کرد.
- این پسر را که اینجا میبینید یک خائن به کشور و تاج و تخت است. هنگامی که سربازان در تلاش برای دستگیری اشرار بودهاند، او با ایجاد سد معبر و کشیدن ارابهای بر سر راه آنها، اشرار را فراری داده است.
طوماری که در دست داشت را از هم باز کرد و خواند:
- طبق قانون و به دستور شاهنشاه تورتک، شنایای اعظم معبد و عالیجناب هومان، هرکس که به خائنان و اشرار حتی کوچکترین یاری برساندبه مرگمحکوم میشود و برای اجرای حکم به قلمرو دیوها فرستاده خواهد شد.
با تعجب به خشاتریا نگاه کردم.
- پدر میخواهند او را خوراک دیوها کنند؟ او فقط یک بچه است چرا باید برای چنین جرم سادهای او را به کام مرگ بفرستند؟ این حکم منصفانه نیست...
خشاتریا تنها اخمی کوچک میان ابروهایش افتاده بود و چیزی نمیگفت.
زمزمههایی در میان مردم شکل گرفت و کم کم داشت به هیاهو تبدیل میشد که شنایا فریاد زد:
- این قانون شامل هرکس که با دستورات مخالفت کند نیز میشود.
یکباره صداها کم و کمتر شد و در حد زمزمه باقی ماند. شنایا وقتیکه خیالش از مردم راحت شد، پشت کرد و به داخل عبادتگاه برگشت.
لرزش پاهای پسر حالا به وضوح مشخص شده بود و لبهایش از ترس تکان میخوردند. دلم برایش میسوخت. ملتمسانه به خشاتریا نگاه کردم تا شاید بتواند کاری برایش انجام دهد. اما او دم عمیقی گرفت و گفت:
- این هم اجرای عدالتی که از آن سخن گفته بودم. کاری از من ساخته نیست ماسیس... البته فعلا! بهتر است به محل اقامتمان بازگردیم فردا به قصر حاکم خواهیم رفت و ورودمان به شهر را اعلام میکنیم.
با افسوس و ناراحتی به پسر نگاه کردم تقریبا به سن و سال «آکام»، برادرم بود. پسری که هنوز برای مردن بسیار جوان بود.
آرزو میکردم کاش میتوانستم برایش کاری انجام دهم. متعجب بودم که چرا جز همان لحظه اول کسی اعتراضی نکرد.
نگهبانها نوجوان را با خود از پلهها پایین کشیدند تا سوار ارابهای که منتظرشان ایستاده بود، کرده و او را برای اجرای حکمش از شهر خارج کنند. همزمان خشاتریا دست من را گرفت و از پلهها سرازیر شد.
روی پلکان آخر بودم که صدای وِلولهی جمعیت به گوش رسید. به خشاتریا نگاهی کرده و پلهای بالاتر رفتم تا بهتر بتوانم ببینم چه خبر شده است. یکی از نگهبانها با نیزهای در شکم روی زمینافتاده بود و مردم با ترس در حال پراکنده شدن بودند. دو سربازِ داخل ارابه، صورتهایشان را پوشانده و با نگهبانها درگیر شده بودند. بلافاصله فهمیدم که اوضاع از چه قرار است. نگهبانان معبد که غافلگیر شده بودند، به خود آمده و به سوی یاغیانی که با پوشیدن لباس سربازان برای فراری دادن زندانی آمده بودند، یورش بردند. یکی از یاغیها پسربچه را کف ارابه انداخت. لگد محکمی به نگهبان معبد زد و به همراهش دستور داد تا ارابه را به حرکت درآورد. اسب شیههای کشید و به سرعت به جلو تاخت. مردم کوچه و خیابان از جلوی راهشان فرار میکردند تا از این زدو خورد گزندی نبینند. نگهبانان و سربازان به دنبال فراریها در کوچههای شهر از نظر ناپدید شدند. دقایقی گردن کشیدم میخواستم سرانجام این تعقیب و گریز را بدانم ولی آنقدر دور شده بودند که دیگر حتی سرو صدایشان هم نمیآمد.
خشاتریا صدایمکرد.
-ماسیس... بهتر است برویم.
از پلکان پایین آمدم
- بله پدرجان... فکر میکنید نگهبانها آنها را دستگیر میکنند؟
به جای پاسخ، از من پرسید:
- دوست داری دستگیر شوند یا اینکه فرار کنند؟
لحظهای فکر کرده و گفتم:
- دقیق نمیدانم.
خشاتریا لبخند کوچکی زد وبه راه افتاد. به دنبالش روان شدم. دوست داشتم که آن پسر بتواند جان سالمبه در ببرد چون گناهش آنقدر بزرگ نبود که محکوم به مرگ آنهمتوسط دیوها شود. ولی درمورد بقیهآنها مطمئن نبودم چون یک نفر را کشته و میان مردم ترس راه انداخته بودند.
خشاتریا گفت:
- تو در کنار قلب پاکت بسیار هم عاقل و باهوش هستی. من به تو ایمان دارم... حتی بیشتر از آکام.
لبخندی صورتم را در برگرفت اما خیلی زود ناپدید شدبا خجالت به پیش رویم چشم دوختم.
نکته: شنایا= افراد خردمند و برجسته. (یک نوع مقام درباری )
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0خوشحال از فرار این بچه 😊😊