پارت سیزده :

ونداد تهدیدم کرد.
- اگر بخواهی به کارهایت ادامه بدهی مجبور می‌شوم به مادر بگویم که چه در سر داری...
سکوت کردم و به گل حالت دادم. می‌دانستم که هرگز اینکار را نمی‌کند. هردوی ما نقطه ضعفی داشتیم و آن هم نگرانی مادرمان بود. خوب می‌دانست که حتی اگر مادر بداند، من از هدفم دست نمی‌کشم و فقط به غم و نگرانی مادر می‌افزاید. از اینکه پاسخی نداده بودم بیشتر عصبانی شد و گل کوزه را به زمین انداخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    بیچاره ماسیس،چقد اینجا حرص بخوره

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️