خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و پانزده :
نگهبان لحظهای مکث کرد؛ آنقدر کوتاه که میشد فکر کرد نشنیده؛ اما نگاهش عوض شد. از آن نگاههایی که آدم را از زندانی سیاسی میبرد یک پله بالاتر؛ جایی که اسمش را نمیدانند، اما بویش را بلدند.
– قتلِ کی؟
نگفتم. بعضی اسمها را اگر بگویی، زودتر از خودت میمیرند.
در بسته شد. صدای چفتش مثل مهر بود؛ مُهری که دیگر راه برگشت نداشت.
چند دقیقه بعد دو نفر آمدند. یکیشان یونیفرم اتوک
لطفا صبر کنید...
