پارت صد و پانزده :

نگهبان لحظه‌ای مکث کرد؛ آن‌قدر کوتاه که می‌شد فکر کرد نشنیده؛ اما نگاهش عوض شد. از آن نگاه‌هایی که آدم را از زندانی سیاسی می‌برد یک پله بالاتر؛ جایی که اسمش را نمی‌دانند، اما بویش را بلدند.
– قتلِ کی؟
نگفتم. بعضی اسم‌ها را اگر بگویی، زودتر از خودت می‌میرند.
در بسته شد. صدای چفتش مثل مهر بود؛ مُهری که دیگر راه برگشت نداشت.
چند دقیقه بعد دو نفر آمدند. یکی‌شان یونیفرم اتوک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!