خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و ده :
***
شب اینجا شکل نداشت. نه تاریکتر میشد، نه ساکتتر. فقط صداها عوض میشد.
نیمهشب صدای کلید میآمد. کلیدی که صدای رهایی میداد؛ اما بعد غذاهای بدطعمی بود که سلولبهسلول به سمتمان پرت میشد. همه دیگر فهمیده بودند هر چه پشت آن درها بود جز راه گریز.
اسمم را که دستوری داد زدند، پا شدم. زانوهایم سست بود؛ اما راه افتادم. نگاه بقیه دنبالم آمد؛ نه دلسوز، نه امیدوار. نگاه کسان
لطفا صبر کنید...
