خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و چهارده :
***
خواب نبود. اگر خواب بود، باید مرزی میداشت. باید جایی میلرزید، جایی میشکست یا دستکم تار میشد؛ اما همهچیز بیش از حد صاف بود؛ بیش از حد روشن. مثل اتاقی که چراغش را خاموش نکرده باشند تا مجبور شوی همهچیز را ببینی.
رخشا را دیدم ایستاده کنار کوهیار. نه نزدیک، نه دور. همان فاصلهای که آدمها وقتی تصمیمشان را گرفتهاند، بین خودشان نگه میدارند؛ فاصلهای امن، بیدعوا، بی
لطفا صبر کنید...
