پارت صد و چهارده :

***
خواب نبود. اگر خواب بود، باید مرزی می‌داشت. باید جایی می‌لرزید، جایی می‌شکست یا دست‌کم تار می‌شد؛ اما همه‌چیز بیش از حد صاف بود؛ بیش از حد روشن. مثل اتاقی که چراغش را خاموش نکرده باشند تا مجبور شوی همه‌چیز را ببینی.
رخشا را دیدم ایستاده کنار کوهیار. نه نزدیک، نه دور. همان فاصله‌ای که آدم‌ها وقتی تصمیمشان را گرفته‌اند، بین خودشان نگه می‌دارند؛ فاصله‌ای امن، بی‌دعوا، بی‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!