خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و پنجم :
لبش کمی لرزید. خیلی کم؛ اما دیدم که لرزید.
- اما...
- اما؟
نگاهش را از من نگرفت.
- به خودت نمیتونی دروغ بگی دامون. از نگاهت میخونم که ترسیدی. که پشیمونی.
برای لحظهای صادق شدم؛ حتی با خودم.
- نمیدونم. پشیمونم بشم، زودگذره.
سکوت طولانی میانمان پرده انداخت.
- همین منو میترسونه.
سرش را پایین انداخت. دستهایش را در هم گره کرد. مفصلهایش از فشار سفید شد.
- از ام
لطفا صبر کنید...
