خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و هفتم :
***
صدای باران روی شیشهها میکوبید و رطوبت از تمام درزها به داخل نفوذ میکرد. رخشا گوشۀ اتاق نشیمن با آن بافت ترمۀ سرمهای که بیشتر روزها بر تن داشت، کنار من نشسته بود و صدای ضبط شدۀ موسیقی کلاسیک ارمنی به سختی از خشخش رادیو به گوش میرسید.
تمام نگاهم میخ رخشا بود که با صدای آرام کلمات ارمنی را تکرار میکرد. همینکه رخشا داشت با لحنی که انگار برای آخرین بار داشت لالاییهای کو
لطفا صبر کنید...
