خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و نهم :
درِ آهنی با صدایی بسته شد که بیشتر از صدا، حکم بود. نه قفلی، نه میله؛ حکمی که امضا میکرد تا ابد باید به تاریخ سپرده شویم.
هوای بند بوی رطوبت میداد. بوی عرق کهنه، بوی سیگار خاموششده با عجله. نور زرد لامپها انگار عمداً کمجان بود؛ طوری که صورتها نصفه دیده شود، سایهها بزرگتر از آدمها باشد. دیوارها پر از خط بود؛ نه اسم، نه تاریخ، فقط خط. انگار هر کس خواسته بود چیزی بنویسد و در
لطفا صبر کنید...
