اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت نود و نهم :
روی صندلی عقب نشست و کیوان در ماشین را به رویش بست. لختی بعد وقتی خودش پشت رل مینشست با تعجب پرسید:
- چرا قربان؟ اتفاقی افتاده؟
- مجبورم همین امروز برم قشم. تو شرکت اوضاع خوب نیست. بهمن و سجادی و دکتر محمودی رو بازداشت کردن. دستور بازداشت منم دادن. دیر یا زود میان دنبالم. تقریبا هیچی فرصت ندارم.
رنگ از رخ کیوان پرید. استارت زد و وقتی ماشین حرکت کرد با لحنی که کمی ترسیده بود گفت:
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
