اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد و سوم :
سامان بزاق دهانش را قورت داد و دستپاچه لپتاپش را روشن کرد و در حالیکه با انگشتان منجمدش چیزی تایپ میکرد گفت:
- خب... الان خدمتتون عرض میکنم.
فایلی روی صفحه ظاهر شد و چیزی توی دل سامان فرو ریخت. تردید بود یا ندامت یا خشم و کینه؟... هیچ نمیدانست . فقط آن لحظه یک چیز تمام ذهن و روحش را پر کرده بود« بهار را با بی رحمی تمام از او گرفته بودند و ته مانده ی غرور مردانه اش را تف کرده بودند. » هÙ

لطفا صبر کنید...

شادان
0ان شالله که همایون همه رو بیرون میکنه و سامانمون تو شرکت میشه همه کاره 🥰🥰