اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت نود و یک :
- مفت میخرن. قیمت اون عمارت خیلی بیشتر از چیزیه که مشتری پاش وایستاده
- میدونم مهم نیست. ما فرصت زیادی نداریم. با شرایط موجود هر لحظه ممکنه بریزن تو شرکت و همه رو کَت بسته ببرن.
همان وقت صدای چند ضربه به در اتاق نگاه هر دو را به عقب کشید.
- بفرمایید؟
رفعت با لبخند کجی که مثل همیشه گوشه ی لبش داشت در را باز کرد و با اشاره ای به پشت سرش گفت:
- آقای شکری با شما کار دارن.
- بیاد

لطفا صبر کنید...

شادان
0اوه عجب دیداری بشه ..دیدار با زن باباش 😂😂