اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت نود و سوم :
- ببین ... پدرت از وقتی متوجه حضور این بچه شده همهی ذهنش بهم ریخته. از طرفی نمیخواد تو و مادرت رو ناراحت کنه از طرفی هم دلش پیش من و این بچه ست... من ازت میخوام کمکش کنی بتونه تصمیم درست بگیره.
وقتی لب باز کرد تا چیزی بگوید صدایش به وضوح میلرزید:
- تصمیم درست از نظر شما چیه؟...
- ببین دخترمـــ....
باران عصبی و پرخاشگر کلامش را برید:
- من دختر شما نیستم.
فریبا دستانش را به علام
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
