پارت هشتاد و نهم :

بعد نگاهی به ساعت روی مچش کرد و ادامه داد:
- الان دیگه وقت ناهاره. من باید برم. نمیتونم برای غذا پیشت بمونم اما باز میام سرت میزنم.
گوشی همراهش را از جیب پالتوی خاکستری رنگش بیرون آورد و شماره ای گرفت. با همان بوق اول صدای سلام و احوال پرسی مرد جوانی توی گوشش پیچید. سلامی داد و بعد از گپ و گفتی کوتاه گفت:
- من پیش پدرت هستم فرهاد جان اما باید برم بلیط سفرمو بگیرم. هفته دیگه برای افتØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    عه پارسا اومد .. کجا میخوان برن ؟

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بریم ببینیم کجا میره

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    اووف نجلا هم چه حسوده .. خدا به داد فرهاد برسه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️