اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد و نهم :
بعد نگاهی به ساعت روی مچش کرد و ادامه داد:
- الان دیگه وقت ناهاره. من باید برم. نمیتونم برای غذا پیشت بمونم اما باز میام سرت میزنم.
گوشی همراهش را از جیب پالتوی خاکستری رنگش بیرون آورد و شماره ای گرفت. با همان بوق اول صدای سلام و احوال پرسی مرد جوانی توی گوشش پیچید. سلامی داد و بعد از گپ و گفتی کوتاه گفت:
- من پیش پدرت هستم فرهاد جان اما باید برم بلیط سفرمو بگیرم. هفته دیگه برای افتØ

لطفا صبر کنید...

شادان
0عه پارسا اومد .. کجا میخوان برن ؟