اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت نود و دوم :
لبخندی محو و کمجان لبهای باران را عقب کشید و در ماشین را باز کرد. قبل از اینکه پیاده شود سوی او چرخید و قدرشناسانه گفت:
- ازت ممنونم پارسا. تو دیگه برو به کارت برس. من خودم با تاکسی برمیگردم.
لبخندش گرم و صمیمی بود. اما لحنش قاطع و مطمئن:
- من همین جا منتظرم تا برگردی. چند تا نفس عمیق بکش و برو.
باران هنوز از ماشین دور نشده بود که پارسا با صدایی بلندتر اضافه کرد:
- اگه فکر کردی Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
👍🏼👍🏼
۲ ماه پیششادان
0واای نمردیم و معنای پدر اصیل و محترمم فهمیدیم.. چطور فریبا روش شد به ایرج بگه اصیل و محترم..🤬🤬
۲ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
داره با همسر سابق خودش که با رفیق مرد خودش بهش خیانت کرده، ایرج رو مقایسه میکنه
۲ ماه پیششادان
0چقد این لحظات برای باران سخته ..😓😓
۲ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
خیلی طفلکی😔
۲ ماه پیششادان
0واای از این وقاحت فریبا..وای
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0وااقعا دلم میخواد بدونم از کی تاحالا خیانت و معشوقه داشتن و بچه نامشروع شده ویژگی ادم محترم و اصیل 🤐🤐