از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و شصت و چهارم :
علی کمی راحتتر نشست و دو دستش را روی میز در هم گره زد. ساعت استیل گرانبهایی که به دست داشت رخی نشان داد. لحنی مطمئن و مردانه داشت که به راحتی میتوانست تردیدهای دختری آفتاب و مهتاب ندیده مثل سلاله را پس بزند.
- اگه قرار به ازدواج باشه، برنامهی آینده چیزی نیست که من تک نفره بشینم واسهش تصمیم بگیرم. نهایتش فکر کار و بارو بکنم که درآمدم حفظ شه، بتونم زندگی رو بچرخونم. ولی خیلی چیزای
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سحر خودش هم حماقت کرد.هرچیبیشتر از علی نامردی دید، بیشتر سقوط کرد. سعی نکرد این مسیر اشتباه رو برگرده.
۹ ماه پیشراز
4منو شما میدونیم علی چ جونوریه سلاله ک نمیدونه
۹ ماه پیشbi bi
3امیدوارم عطا زودی دست به کار بشه تا سلاله بدبخت نشده
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
امیدوارم.
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا.
۹ ماه پیشbi bi
5سلاله بدبخت هم خام شد رفت تموم
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
طفلی دختر افتاب و مهتاب ندیده.
۹ ماه پیشbi bi
5چقد این بشر اب زیرکاهه
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مثل باباش...
۹ ماه پیشbi bi
5سلاله بیچاره فکر میکنی این روعه واقعیه علیه نمیدونی داری دستی دستی خودتو بدبخت میکنی دختر
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
این طفلی که خبر نداره.
۹ ماه پیشbi bi
4واااای این پسر چقد پروعههههه
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍👍
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
2من خیلی اعصابم خورد میشه برای سحر وقتی اینجوری زبون میریزه واسه سلاله 😑😑😑