از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و شصت و هشتم :
نگاه متاسفی به فریدون انداخت. حقش نبود این خبر را اینگونه بشنود اما مگر مکان و نوع گفته شدن خبر، در اصل ماجرا فرقی میکرد. ریههایش را از باد پر کرد و حین خالی کردنش یک نفس گفت:
- تهران عوضینه، گت عالمهیه باش وور... دیلین من بیلیرم ولی اوغلو سنسن. اونا دنن افروز ائولوب. اوغلی دا تک قالیر. (به جای تهران، برو به عالمه سر بزن... زبونشو بلدم من ولی تو پسرشی. بهش بگو افروز مرده. پسرش هم تنها ز
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️
۸ ماه پیشفخری
0سپاس فراوان فاطمه بانوی خوش قلم ❤🌹❤🌹خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
برقرار باشی عزیزم.💋💋
۹ ماه پیشپرنیا
1دلم کباب میشه غصه اینا رو میبینم که از افروز دور بودن و انقد غریب مرده
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
طفلک بیچاره.😢
۹ ماه پیشفاطمه ❤️
3واقعاً خیلی مرگ افروز برای همه غم انگیز 😭
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Mahimah
0بالاخره فهمیدی دایی فریدون؟!